تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
  • انگشتانم را گاز گرفته است با دندانهای نیش.
  • کاسه ای شاتوت می دهد به دستم.
  • از جاده امامزاده داود با همه چراغانی ها و باغچه هایش به سرعت عبور می کنم.
  • من بعضی از آدمها را دلم نمی خواهد به خانه ام راه دهم ..اما با بی شرمی می آیند..یا خواهند آمد.
  • شبها معتاد بستنی شده ای...
  • روزها اعتیاد به خواب پیدا کرده ام..تا بمیرم..تا بیدار نشوم..تا..
  • سه روز است جلوی آینه نرفته ای..می دانم...
  • هیچ دردی بدتر از درد وحشتناک زانو نیست که یکهو می گیردت..و یکهو رهایت می کند..
  • میزهای سنگی را همیشه از میزهای شیشه ای و چوبی بیشتر دوست داشتم..
  • پاشنه کفشت شکسته..و دیدم که کفشت را در جوی پرتاب کردی و همه پله ها را بدون کفش طی کردی..
  • می بینم که اوضاع کارت بهتر شده..در آمدت شاید بهتر شود...
  • از خانه های کثیف بدم می آید..
  • به نظر من تأتر با همه زنده بودنش وقابل لمس کردنش و نفس کشیدنش..اما میرا است..زود تمام می شود...و گاهی فکر می کنم...هیچ چیزی ازو باقی نمی ماند انگار...
  • دلت می خواست از مشروبهای مهمانی چند شب پیش برای خودت داشتی و هر شب ...ضیافتی می دادی....
  • دیگر منتظر هستم تخم مرغ شبیه موش که از سفره هفت سین تا به حال زنده مانده است ...بمیرد!
  • یک دختر ۹ ساله که هفت بار شاهد جدا شدن و آشتی کردن پدر و مادرش بوده است..چه گناهی دارد؟
  • دلم برای رودبارک تنگ شده است.
  • یک پیراهن بلند مشکی برای عروسی پنجشنبه شب میخواهد بپوشد که میدانم..زیبایش می کند...
  • این نوشته را دوست نداشتم.....
  • جدی نمی گیرم...
  • دلم برای او می سوزد...
  • ومن سالهاست از دلسوزی بیزارم...

پی نوشت:دو شب پیش سارا از اسپانیا زنگ زد و کلی خوشحالم کرد..و یک دنیا از شنیدن صدایش خوشحال شدم..و گفت که به سرزمین پر آفتاب یونان می خواهد برود...و من چقدر دلم خواست کنارش می بودم....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 13:49  توسط الناز  | 
من به ندرت خواب های خوش و شاد و رنگارنگ می بینم...

خوابهای من اکثرا تاریک و وحشتناک هستند..و خیلی شبهاست که واقعا چشم باز می کنم و از اینکه خواب بودم..خوشحال می شوم..نمی دانم دلیلش فیلمهای ترسناکی است که از کودکی دیده ام..یا تخیل و ترسیم منظره ای دلهره آور...

یادم می آید ..کودک که بودیم قصه های شبانه ای که برای خواهرکم-آیدا- تعریف می کردم..پر از خانه های متروک..کوچه های تاریک ..کمدهای پر از اسکلت...و حوضچه های خون بود...

(کمی دیر به دعوتت پاسخ دادم حدیثی!)

- با اینکه چند سال است از دلهره های شبهای امتحان فاصله گرفتم..هنوز این خواب را زیاد می بینم...:صبح است دیرم شده..امتحان بسیار مهمی در پیش است..کلاغی جا لنزی ام را گرفته به منقارش..عینکم هم شکسته..و من انگار هیچ جوری دنیا را نمی توانم ببینم..خیس خیس می شوم...همه تقلاهایم در مقابله با کلاغ بی فایده است...یکهو می ترسم..اگر زیاد عصبانی اش کنم...چشمانم را از حدقه در بیاورد....می مانم که چه کنم.....که یکهو بیدار می شوم...

-خواب دومی که زیاد می بینم...این است که مرتکب قتل شدم..آنهم با چاقو..و  کسانی را که می کشم..عزیز هستند و من بلافاصله به گریه می افتم..چند بار هم خودم را دیده ام که دراز به دراز افتادم...و در حال جان دادن...به خودم که چاقو در دست دارم...لبخند می زنم....

- خواب سوم در فضای خانه اتفاق می افتد..با صدای عده ای غریبه از خواب بیدار می شوم..هیچ وسیله دفاعی و هیچ گوشی ای..کنار دستم نیست..آنها هم یا دزد هستند...یا قاتل..یا متجاوز...من می مانم...با یک دنیا دلهره..و همین طور که با خودم فکر می کنم..چه کار کنم...جیغ بکشم؟..خودم را به خواب بزنم.؟..و سریع بلند شوم و در اتاق را ببندم و چیزی جلویش بگذارم؟..صدای قدم هایشان نزدیکتر می شود....و یکهو یادم می افتد که خواب هستم...و چشمانم را باز می کنم..و نفسی بلند می کشم...

-خواب بعدی که زیاد می بینم.....مربوط به آدمی است..که نامش را نمی برم...ولی زیاد به خوابم می آید...

- و کلا من خواب زیاد می بینم...تقریبا هر شب خواب می بینم..همه شان هم به این وحشتناکی نیستند..برایم پیش آمده که گاهی...خواب رود و جنگل و حریر و باد را هم ببینم....خواب نیمکتهای دانشکده فنی را هم زیاد می بینم.... جشنها در تالار چمران و صداهای آشنا و کتابخانه دانشگاه هم تصاویر مبهم و زیادی دارند گاهی در خوابهایم.....و خواب چقدر خوب است گاهی...

*من از مهلا و بیتا و ساجده دعوت می کنم..که اگر دوست داشتند...کمی از خوبهایشان را بنویسند..

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 1:1  توسط الناز  | 
 
  بالا