تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین
 
من به دنبال شادی بودم...مگر چند ساله بودم؟

چرا نگفتی که سوار ماشین بشویم و بچرخیم...بستنی قیفی بخوریم..و بلند بلند در خیابان بخندیم..شبهای جمعه را به رقصیدن در مهمانی بگذرانیم...جکهای smsای رد وبدل کنیم...وقتی سفر می رویم..به جای فکر کردن و اندیشیدن و سکوت کردن و خیره شدن و عمیق شدن و ...به جای همه آنها...بدویم وبنوشیم وفقط بگردیم....بدون هدف....

چرا اصرار می کردی.که یک دختر ۱۷-۱۸ ساله با فلسفه اپیکور و سمفونی موتسارت و غزلیات شمس شاد شود؟

مگر شاد شدن چقدر سخت بود؟

.

نگاه می کنم......حوصله دیوارها هم مثل خودم سر رفته!

اگر روزی قرار باشد..چیزی به کسی یاد بدهم..فقط می گویم....ساده...خیلی ساده..لذت ببر...فقط سعی کن..ساده لذت ببری...

می گویم....چیزی برای خودت بباف که زمستان را بدان دلخوش باشی...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 10:39  توسط الناز  | 
* با خودم آهنگی را که در  گوشم است زمزمه می کنم...اما اطرافیان می خندند..چون آهنگ.یک ترانه ایتالیاییست و من هم که ایتالیایی بلد نیستم..و اختمالا چیز زیبایی رو به زبان نیاوردم..اما به روی خودم نمی آورم..آهنگ را عوض می کنم....

* چقدر زبان آلمانی شیرین و لذت بخش است..هیجان انگیز تر وقتی است که بخواهی با این زبان صحبت کنی..حتی در حد پرسیدن آدرس...

*هنوز هم مثل زمان گذشته..از برنامه ریزی و فکر انجام یک سری از کارها ..با نشاط می شوم...

* دلم برای خواندن کتابهای نیچه تنگ شده....

*هنوز هم بعد از گذشت چند سال باز فکر می کنم..ترانهfade out) street spirit ) از Radio Head چیز دیگری است در بین همه آهنگها...

*تصمیم دارم دوچرخه سواری کنم..هر روز..در خیابان..در کوچه...

*یاد زمان دانشجویی به خیر که همه تلاشمان را می کردیم...سنت شکنی کنیم...آوانگارد شویم وکلی حس خوب بهمان دست دهد..

*یاد تاتر دو زن و دو مرد در آکواریوم ...باز به خیر ..که کلاس کنترل فرآیند نمی رفتیم..تا بیشتر تمرینش کنیم..

*بحث ها و گفتگوها..بر سر بارت و فوکو و  هایدگر و خیلیهای دیگه به خیر که من فکر می کنم خاصیت دانشکده ما بود و من چقدر از اینکه دانشکده فنی دانشگاه تهران بودم...خوشحالم..

 *دلم برای قهوه های قنادی فرانسه تنگ شده..

*چقدر همه چیز داشتیم....

*سیامک همیشه یک مداد ذغالی دستش بود و روی کاغذهای بزرگش می کشید...طرح همه چیز را...حرکت در خطهایش موج می زد...خط...عاشق خط بود...بهترین هدیه ای که می توانست به کسی بدهد...از تابلوهای نقاشیش بود....الان فکر می کنم اما...دو سال است که هیچ نمی بینم..جز یک سری خطهای کم رنگ در کاغذ یادداشتهای کنار کامپیوتر...آنهم احتمالا موقع چک کردن Email های کاریش...

*برای همه لحظاتی که با همه دوستانم....حرف می زدیم..فکر می کردیم...و آهنگ( Desert Rose(sting  را گوش می کردیم..که شادیمان را بیشتر و اندوهمان را باز بیشتر می کرد....خوشحالم...

*احساس سبکی خوبی دارم...الان!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:17  توسط الناز  | 
در این روزهای ابری و بادی ..خواب چقدر خوب است..بی اعتنا بودن به دنیا و گوش دادن به صدای باد از پشت پنجره چقدر خوب است.. خدا می داند چقدر دلم می خواست همه امروز را فقط می خوابیدم..

راه را گم نکرده ام...این را می دانم....اما در جستجوی زیبایی و عشق و زندگی و آزادی بودن گاهی آدم را کلافه می کند...که حتی رنگها فریبم می دهند...

 

"نگو که آه تو گریبان مرا گرفته..نگو چون روزگاری آنقدر دلت را شکستم که اینسان دلم هر روز صد بار شکسته می شود..نگو که هر روز که به آسمان نگاه می کنی برایم دعای خیر نمی کنی.."

 

پی نوشت را برای دوستی می نویسم که زمانی برایش مهم بود از هم خبری بگیریم....که شاید برای من هم دیگر مهم نباشد.و من یاد گرفته ام از هیچ آدمی گله نکنم....

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 9:25  توسط الناز  | 
 
  بالا