|
مونالیزا
|
||
|
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین |
می خواستیم از چیزهایی با هم حرف بزنیم که فکر می کردیم به هیچ کس دیگر نمی توانیم بگوییم...
خیلی دلم برایت تنگ شده بود..دوست داشتم ببینمت...
با اینکه مدتها بود صدایت را نشنیده بودم..ولی خوب می دانستم رو به رویت که بنشینم..فاصله ها و دور بودنها را رها می کنم و توی چشمهایت نگاه می کنم و گوش می دهم به کلمه هایت ....با شور!
خوب می دانم دور و بر هر دوی ما شلوغ است و هر دوی ما می توانیم در لحظه هایی با یکی از دوستانمان به مهمانی برویم...به جای دنجی برویم...قهوه ترک بنوشیم ..سینما برویم..و شرح حالی کنیم و بار دلمان را سبک کنیم...و از هر چیزی شاید سخن بگوییم....خوب می دانم.
چیزی توی سرم می کوبد....
فاصله ای که اینک با هم داریم زیاد است..آنقدر زیاد ..که حتی نمی توانم جواب نامه ات را بدهم...
تو راست می گفتی من دوست بسیار خوبی بودم برایت .
دیگر مثل گذشته حرص و جوش گذر زمان را نمی خورم ..حتی اگر روز به روز بیشتر و بیشتر با آن چیزی که ته دلم چرخ می خورد...فاصله بگیرم...
راستی این روزها خیابان یک طرفه ای را ..که کوتاه هم نیست ..روزی دو بار طی می کنم...وسرم را در کلاهم فرو می برم....و با خودم فکر می کنم که هیچ وقت به اجبار نباید کوچ کرد.
چندی پیش دوست عزیزی آرامش آرامش برایم آرزو کرد..من هم آرامش آرامش برای تو آرزو می کنم. "
|
|