|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
*
ماشین به پیچ جاده رسیده است ..یک جاده ی یک طرفه و خلوت که می توانم با هر سرعتی حرکت کنم...
خدا به داد من برسد!
*
سعی می کنم پله ها را آرام آرام بالا روم..نمی دانم چرا این روزها حتی با آب خوردن هم نفس نفس می زنم..
پله ها را آرام آرم می روم...به بالای پله ها که می رسم ..زیر آسمان هستم..شهر زیر پایم است با همه ی چراغهای خاموشش...
*
چیزی که من می خواهم چیز زیادی نیست ..من یک استراحت می خواهم.
اما اینجا جایی برای نشستن ندارد باید صندلی با خودم می آوردم..ولی نتوانستم....
جدیدا جلوی ویترین صندلی فروشی ها زیاد می ایستم....مدتی است تصویر دو تا صندلی رو به روی هم بدون میز را خواب می بینم....
*
صدای یک ترانه ی قدیمی و محزون و قشنگ می آید..
تنها با گلها...
گویم غمها..
*
یکی از شدیدترین حسهای این روزهایم احساس دلتنگی است!!!
|
|