تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین
 
به من زنگ زدی.صدایت بسیار ناراحت و غمگین بود.نگران شدم.گفتی مادرت بعد از سالها می خواهد به خانه ات بیاید و به او گفته ای برایش تدارک آلبالو پلو را داده ای .حالا که به آشپزت زنگ زده ای ... ....فهمیدی که او نیست و تو دست تنها مانده ای...نمی دانم چرا از بین همه ی آدمهای دور و برت به من زنگ زدی.....و نمی دانم چرا به تو صمیمانه قول دادم که کمکت کنم....

من نام این غذا را اولین بار بود که می شنیدم اما به تو قول دادم که کمکت کنم......

حالا که رو به روی این دریاچه نشسته ام و زانو بغل کردم..به تو ..به صدای نگرانت..و به ..............کمکت کنم؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 18:46  توسط الناز  | 
نه زمان را متوقف می کنم..نه به گذشته فکر می کنم..هر چه باداباد .بیش از این انرژی ندارم..تا اطلاع ثانوی خیلی چیزها تعطیل!

 

یکهو یخ کردم .یاد آن روزهای پراضطراب و پردلهره افتادم.

آرام آرام نشستم روی صندلی.نمی توانستم حتی لیوان آب را بلند کنم...قرصم را بدون آب قورت دادم.

دنیا دور سرم چرخید....

دانه های خیسی روی بدنم سر می خوردند....

چه اتفاقی افتاده بود؟

شاید فردا حالم بهتر شود..شاید...باید آرامش خودم را حفظ کنم.فقط یک عدد تغییر کرده..و من تازه شروع کردم...باید به خودم فرصت بدهم و نا امیدی به خودم راه ندهم....

بالاخره موفق می شوم...

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 17:12  توسط الناز  | 
روزهای شلوغی را می گذرانم....این روزها گاهی تا شب مجبور می شوم کار کنم....گاهی روزها می گذرد و نه با کسی حرف می زنم و نه کسی را می بینم...

زندگی چقدر آدم را مجبور می کند به داشتن روابط.....

چیز بسیار بزرگی در من تغییر کرده که گاهی به شدت مرا می ترساند....

نمی دانم چرا الان بی مقدمه ..بی فکر...این صفحه را باز کردم و این کلمات را نوشتم..اصلا بهتر است مدتی وسواس به خرج ندهم بهتر است مدتی فکر نکنم که چه جوری؟چه شکلی؟ چه مدلی؟

چیزی که فراوان می بینم..راه است این روزها....

می خواهم نگرانی گذران روز و شب را نداشته باشم...نگرانی مفید بودن...کاری کردن..حرکتی داشتن....احساس می کنم هر چه آرام تر باشم.....فکرم باز تر خواهد بود و بهتر می فهمم که باید چگونه باشم...

تنها چیزی که احتیاج دارم کمی تمرکز است....با کمی تمرکز ...قدرت جمع کردن همه چیز را دارم...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 17:42  توسط الناز  | 
 
  بالا