|
مونالیزا
|
||
|
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین |
من نام این غذا را اولین بار بود که می شنیدم اما به تو قول دادم که کمکت کنم......
حالا که رو به روی این دریاچه نشسته ام و زانو بغل کردم..به تو ..به صدای نگرانت..و به ..............کمکت کنم؟
یکهو یخ کردم .یاد آن روزهای پراضطراب و پردلهره افتادم.
آرام آرام نشستم روی صندلی.نمی توانستم حتی لیوان آب را بلند کنم...قرصم را بدون آب قورت دادم.
دنیا دور سرم چرخید....
دانه های خیسی روی بدنم سر می خوردند....
چه اتفاقی افتاده بود؟
شاید فردا حالم بهتر شود..شاید...باید آرامش خودم را حفظ کنم.فقط یک عدد تغییر کرده..و من تازه شروع کردم...باید به خودم فرصت بدهم و نا امیدی به خودم راه ندهم....
بالاخره موفق می شوم...
زندگی چقدر آدم را مجبور می کند به داشتن روابط.....
چیز بسیار بزرگی در من تغییر کرده که گاهی به شدت مرا می ترساند....
نمی دانم چرا الان بی مقدمه ..بی فکر...این صفحه را باز کردم و این کلمات را نوشتم..اصلا بهتر است مدتی وسواس به خرج ندهم بهتر است مدتی فکر نکنم که چه جوری؟چه شکلی؟ چه مدلی؟
چیزی که فراوان می بینم..راه است این روزها....
می خواهم نگرانی گذران روز و شب را نداشته باشم...نگرانی مفید بودن...کاری کردن..حرکتی داشتن....احساس می کنم هر چه آرام تر باشم.....فکرم باز تر خواهد بود و بهتر می فهمم که باید چگونه باشم...
تنها چیزی که احتیاج دارم کمی تمرکز است....با کمی تمرکز ...قدرت جمع کردن همه چیز را دارم...
|
|