|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
(یادم نمی آید دقیقا چه وقت بود..یک سال پیش؟سه سال پیش؟ ..نمی دانم و جدا هم نمی خواهم دیگر چیزهایی را به یادبیاورم..
از یک راه باریک عبور می کردیم..من پوست دستم را خراشیده بودم...ـ همان کار احمقانه ای که امشب تکرارش کردم ـ از یک راه باریک عبور می کردیم..اطرافمان درختچه های بی برگ و بالای سرمان داغی خورشید بود...تو پشت سر من می آمدی و دستم را می گرفتی و می بوسیدی....
"
دختری که خاطره اش را برایم نقل می کرد...می گفت: روزهای زیادی داد و فریاد می شنوم....و می شنوم که بیجا می کنم داد می زنم...غلط می کنم که داد میزنم...که خیلی چیزهای دیگر...
آن دختر به خاطر عشق همیشه از کسی که اسمش را صدا زده بود..متشکر خواهد ماند.....)
* برگرفته از کتاب روزنوشتهای چریک و اسپارتاکوس
پی نوشت: نگاهش چیزی شبیه یک حس تباه کننده به همراه داشت...
|
|