|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
این نوشته را به تو تقدیم می کنم...و فقط من و تو از آن خبر داریم....
کمی کتفم درد می کند..نه به خاطر ضربه ای که خوردم...نه! بیشتر به خاطر دستی که ازش ضربه خوردم...
باید دیشب اینجا چیزی می نوشتم..اما درد امانم نداد...کمی کلمه هایم با حس دیروزم متفاوت است...
دنبال یه سوژه ی خوب می گردم برای یه فیلم مستند...اگه ایده ای به ذهنت رسید...خبرم کن..شاید بد نباشه...شاید باعث شه..یه کم تو این فضا به چیزای دیگه ای فکر کنیم...
از نخوندن و ننوشتن و شاد نبودن..خود من هم الان هر چی بگم کمه....بیا با هم یه کم حرف بزنیم...دلم برات تنگ شده....
کم کم داره شهر شلوغ تر میشه...کم کم باید یه تغییر فصل دیگه رو هم ببینیم..کم کم...خیلی چیزای دیگه داره پیش می آد...
راستی گل من! مگه چیزایی که آدم رو پخته می کنه..می تونه...روح آدم رو فرسایش بده....نه! بعید بدونم...روح تو...فرسودنی نیست...هرگز نخواه که این رو باور کنم...
یه دونه تسبیح تو دستمه..آبی..خوشرنگ...موج دار...
از خیلی ها خستم...از خیلی ها...از خیلی چیزا....
زودتر بیا باهم گپ بزنیم...
زودتر...
پی نوشت: می بوسمت قد آسمان.
|
|