|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
تجربه داشتم...می دانستم بیش از نیم ساعت در کتابخانه دوام نمی آوری..مگر آنکه من صندلی مقابلت نشسته باشم..
تجربه داشتم..می دانستم اگر فقط نیم ساعت صبر کنم..تو می آیی..
حدسم درست بود...پس از بیست دقیقه آمدی..همانطور آرام..و با نفوذ..آمدی..آمدی و من رفتم..رفتم و خودم را قایم کردم..
....چرا دروغ بگویم؟ اینجا که دیگر کسی نیست..خودم را قایم نکردم...
ستونی از آسمان فرود آمد و مرا پشت خودش قایم کرد...
و تو رفتی....به همین سادگی!
|
|