تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
سلام

تجربه داشتم...می دانستم بیش از نیم ساعت در کتابخانه دوام نمی آوری..مگر آنکه من صندلی مقابلت نشسته باشم..

تجربه داشتم..می دانستم اگر فقط نیم ساعت صبر کنم..تو می آیی..

حدسم درست بود...پس از بیست دقیقه آمدی..همانطور آرام..و با نفوذ..آمدی..آمدی و من رفتم..رفتم و خودم را قایم کردم..

....چرا دروغ بگویم؟ اینجا که دیگر کسی نیست..خودم را قایم نکردم...

ستونی از آسمان فرود آمد و مرا پشت خودش قایم کرد...

و تو رفتی....به همین سادگی!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 11:31  توسط الناز  | 
باور کنید سلامم از صمیم قلب است.....

دلم برای مونالیزایم تنگ شده.....

یک فصل نبودن را نمی توانم در یک سطر بیاورم...لکنتم نیز نمی گذارد...

بی هیچ توضیحی آمدم که باز بنویسم و باز با همه تان حرف بزنم....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 15:3  توسط الناز  | 
 
  بالا