|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
شاید خیلی چیزها را هنوز نیاموخته باشم..
شاید بین هزاران حس و هزاران چیز جورواجور تقسیم شده باشم ..
حتی گاهی نمی دانم چه کسی می خواهم بشوم.. گاهی نمی دانم به چه چیزی دارم فکر می کنم !
گاهی ذهنم کج خیال در اندیشه ی نبوغ است...
گاهی دلم می خواهد قطره شوم و به سرعت بریزم و بروم..
گاهی نقشه ای در دستم می گیرم و روستایی را بر می گزینم و مقدمات سفر بدانجا را فراهم می کنم..و بعد فکر می کنم آنجا و اینجا چه فرقی دارند با هم....
شاید حتی اسم خودم را تکرار کنم و بگویم" کیست؟"
شاید این روزها که کارم شده قدم زدن در همه ی خیابانها ...هزاران بار اندیشه کنم که تلخی لحظه ها را خودم می آفرینم...
وقتی صورت پر شورم را زیر باران و باد و آفتاب می گیرم ..با خودم می گویم" آیا من می توانم؟"
ای کاش...
ای کاش...
شاید خیلی بیش از اینها بتوانم بنویسم ..برای اینکه نشان دهم گاه از هول گاز زدن به شکلات ..نمیدانم چگونه زرورق دورش را باز کنم...و گاه از بی میلی گاز زدن به آن می توانم همه ی روز در دستم بگیرمش تا آب شود و برود..
اما...اما...با همه ی اینها....
صدایت را همچنان عاشقانه دوست دارم.
و یک نامه پی نوشت این پست برای تو...و برای خنده هایت... :
*
یک بار به تو گفتم" وقتی باهات قهر می کنم...شرطم برای آشتی یک تکه شکلات تلخ است.."
مزه ی تکه ی شکلاتی تلخ در دهانم ماسیده..
خانه را برای خودم گلباران کرده ام..به گلفروشی سر خیابان رفته ام و از همه ی گلهایش شاخه ای خریده ام ..از برخی دو تا..مثل شب بو...
و همه را در گوشه گوشه ی خانه گذاشته ام..حتی جلوی آینه ی دستشویی هم شاخه ای گذاشته ام..
حالا که به این همه گل نگاه می کنم ..خنده ام می گیرد..کاغذ آن تکه شکلات تلخ را ریز ریز می کنم و پای یکی از گلدانها می گذارم...
سرم را در کلاه بلوزم مخفی می کنم ..زانوانم را بغل می کنم و سعی می کنم نگاهم را دورتر کنم تا حالتم از دور زیباتر به نظر بیاید...
اگر گوشه ی ناخن انگشت سبابه ی دست راستم را نکنده بودم..شاید با خطی خوش نامه ای می نوشتم برایت..چون حالم برای نامه نوشتن عجیب مساعد است..اما افسوس که چپ دست نیستم...
راستی تا حالا ازت نپرسیدم..گلها رو غنچه دوست داری یا باز شده؟
می خواستم امسال روز تولدم همه ی شمع هایم را روشن کنم و نا مرتب روی زمین سرد اتاق بگذارمشون و خودم بنشینم و بلند بلند شعر بخونم و وانمود کنم...." آه که در سر آغاز بدبختی هایم چه غمزده نشسته ام.."
اما نتوانستم...چون دیگر اعتقاد نداشتم که تولد م سر آغاز بدبختی هایم بوده....
من احساس خوشبختی می کردم آن روز اما نتوانستم ریشه ی خوشبختی ام را بشناسم...
چقدر وقتی آرام دستت را زیر چانه ات می گذاری و لبخند می زنی و به چیزی فکر می کنی زیبا می شوی.. و چقدر چشمان من حریص می شوند در آن لحظه ها...
تا به حال گفته بودم به تو که زمانی تنها رویای من نواختن پیانو بوده؟ و باز گفته بودم وقتی از نواختن پیانو ناامید شدم فکر کردم به مردی می پیوندم که پیانو بنوازد....اما تو پیانو نمی نوازی..تو هیچ سازی نمی نوازی...
اما عجیب دستانت را دوست دارم....
حتی حالا که دیر به دیر و گاه به گاه رنگ یا طرح به دست می گیرند..باز دوستشان دارم..
مدتی است زود به زود سردم می شود....زود به زود سراغم را بگیر...
پی نوشت:
تایپش کردم.
تا بعد!
|
|