تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
  • پشتم را می چسبانم به داغی میله های نوک تیزی که دیوار مجاور را به امید یافتن چیزی بیهوده  شکافته اند.
  • به سر انگشتانم نگاه می کنم:  "قرمز شده اند.."..به رنگ کلاف مادر بزرگم وقتی کلاه کودکی ام را می بافت.
  • آینه ی کوچکی از زانوانم سر می خورد به زیر چشمانم " تا به حال مژه هایم را به وقت خیسی نشمرده بودم..."
  • انگشتان پایم هنوز کبود هستند به رنگ فال دیروز آنکه می گوید" نباید سردت شود ..تا من هستم.."
  • دلم می خواهد امشب اینجا بخوابم مثل باقی شبها

                                        ***

کافی است.صدایتان رسا نیست..نمی تواند روی این واگویه قشنگ بنشیند....از نو تلاش کنید....

                                        ***

  • می نشینم به آرامی..رو به دشت و پشت به آفتاب که از بالای پرچین همسایه سرک کشیده است روی موهایم....
  • زل می زنم به رنگ برگهایی که روی ناخنهایم چسبانده ام....و با خودم فکر می کنم " چه دستان پر شوری.."
  • می توانم جای چشمانم را روی یک سنگ صیقلی پیدا کنم که دارد به چیزی چشمک میزند ..
  • انگشتان پایم به رنگ سنگریزه های کف جوی در آمده اند و بی جهت شادی می کنند...
  • دلم می خواهد امروز اینجا بنشینم مثل باقی روزها

                                       ***

کافی است.نگاهی به دور و برتان بیندازید...حتی یک نفر هم نمانده است.این افتضاح است!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 9:3  توسط الناز  | 
بی آنکه روی چرخونک بایستد و خودش را بچرخاند تا کمی لاغرتر شود...

بی آنکه بپرد و از مادربزرگ پول بگیرد و شاد بدود تا کوچه و روی صندلی داغ چرخ و فلک در ظهر تابستان بنشیند...

بی آنکه مدام یک صفحه را باز کند و آرام آرام موس را پایین بیاورد تا به جای یک عبارت ، عبارتی دیگر را ببیند...

بی آنکه دعوا کند...

بی آنکه از بی خبری خاصی رنج ببرد...

بی آنکه پی کتابی برود و پی جمله ای برای یادداشت گذاشتن در اول کتاب...

بی آنکه چایش را با چند قاشق پر شکر نخورده باشد...

بی آنکه چند ساعت خسته و خسته قدم نزده باشد...

بی آنکه منتظر زنگ تلفن باشد...

بی آنکه با صدای مکرر پیغام گیر رو به رو شود...

بی آنکه لحن گیجی را بشنود...

بی همه و همه ی اینها.....هنوز سر گیجه دارد...

***

می دانم که حالش به زودی خوب می شود..و می دانم که همین نیم ساعت است که بی تاب شده و پس از آن دوباره از ته دل می خندد...ولی با این حال در همین نیم ساعت با همین سر گیجه می تواند...می تواند بلیطی بگیرد و برای همیشه برود...بدون نامه ای برای خداحافظی از همه ی عزیزانش!

او را می شناسم.....

***

تصویرش در دستم عرق کرده ...خیس شده دستم....گمان کنم شماره اش عوض شده...

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 11:55  توسط الناز  | 
عادت داشتی زیر پله ها بنشینی...مثل بنفشه سر به زیر..

***

" وارد که می شدی همیشه او را می دیدی......چیزی شبیه یک عروسک خمیری در دستش می گرفت و انگار همه حرفهای دنیا و همه عکسهای دنیا را با قالبهای خمیرکش جور می کرد...آن روزها فکر می کردم " چرا انقدر ساکت است " و می دانستم پشت آن سکوت همواره چشمان تیزش را وادار می کند تا ثبت کند همه تصاویری را که از لای میله های پله ها، بالا و پایین می شدند......

قبل از اینکه تنها زیر آن پله ها بنشیند آدم دیگری بود..و یک سری واقعه انگار او را به کلی دگرگون کرده بود....هیچ جا و هیچ وقت ازآن همه تغییر یکه نخوردم.دلم هم نگرفت.تعجب هم نکردم........"

***

مدتهاست که از ان روزها گذشته..ومن گاهی خواب آن روزها را می بینم..و گاهی در بیداری آن روزها را مرور می کنم....

نمی دانم چرا دستم برای نوشتن این چند خط دل دل می کرد...

و نمی دانم چه چیزی را می خواستم به تو و به خودم بگویم..

حواسم این روزها گاهی پرت می شود....

***

" وارد که شدم...تصویر آن مرد هنوز زیر آن پله ها بود..."

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 14:17  توسط الناز  | 
نمی دانم چرا دست و دلم به نوشتن نمی رود.

برای شرح دادن آنچه در این ایام بر من گذشته٬.سرودن مثنوی و نوشتن رمان هم کفایت نمی کند...

حالم خوب است.

و می خواهم برای اولین بار به خودم جرات بدهم و بگویم " فردا هم خوب هستم"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 10:31  توسط الناز  | 
 
  بالا