|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
دستانت را بالا می بری و به تک تک ستایشگران می فهمانی که بروند......
قطار حرکت می کند ..تو تک و تنها نشسته ای ...عکس مرا از کیفت در می آوری.
من به تو لبخند می زنم و با مهارت ترک لبهایم را از دید نگاهت دور کرده ام....
تصمیم می گیری چیزی بخوری اما ترس داری که از کوپه خارج شوی...برایت چیزی می آورند...
نان تستی را که من همیشه دوستش داشتم در دهانت می گذاری و به شیرینی صدایش و خرده هایی که روی کتت نشسته ...پوزخند می زنی...
پنجره ی کوپه را می بندی...هنور هم وزش باد تو را به وحشت می اندازد..چند ساعتی را تا مقصد وقت داری...
خواب مرا می بینی...." من وسط پل ایستاذه ام و تو را تهدید می کنم"..همان خواب همیشگی...
به دستمال عرق صورتت را پاک می کنی...و چند قطره آب فرو می دهی که از تپش قلبت بکاهد...دستمال را به کناری می گذاری...و...
محو نوشته ی روی دستمال می شوی..آن دستمال را در دومین دیدارمان به تو دادم...کمی کلافه می شوی...
سعی می کنی دوباره بخوابی..اما نمی توانی..گوش دادن به موسیقی را امتحان می کنی...
باز هم با چشمان نیمه بسته "ترانه های من " را انتخاب می کنی..
گریه رهایت نمی کند...
مرا صدا میزنی .....من می آیم..
- هنوز نه؟
- دیگر نه!
می گویی " برو" ..من می روم..
تو ساکت و آرام می نشینی....پلکهایت سنگین می شود..
***
به مقصد رسیدی..از قطار پیاده می شوی....برایت دست تکان می دهد...
او را در آغوش می گیری و می روی...
لحظه لحظه تو کوچک تر می شوی.....و بغض من بزرگ تر می شود...
در کوپه ات هیاهویی به پا می خیزد......
*
به جسم سردت دست می زنم و بغضم را می ترکانم.
گوشه و کنار
سلولی نیم زنده را
می کاوم
و در کوچک جای نهفته اش
دلتنگی دیگری را می کارم.
*
دلتنگی هایم قد می کشند
دلم هوای او را می کند
و او را در تمام وجودش
جستجو می کند
صدایش را.....نگاهش را.....گام هایش را...
*
به هر بهانه ای دست می زنم: دیدار.....شنیدار....
*
نا امید از حضور او ...امیدوارانه...آینده ای را با صدایش و دستهایش می پرورانم..
*
زیر و روی
همه ی سلولهایم....................موجی آماده ی حرکت است.
آن اتفاق راز بماند بهتر است...
***
به یاد زهره درزی که قریب ۵ سال است رفته....
:
(سفر یعنی زندگی
نه آنگونه که هست به گونه ای که بایدت ....فراتر از زنجیرهای زمان و در چالش با بند مکان.....)
|
|