تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین
 
چرا نمی توان بعضیها را در حین رانندگی تجسم کرد؟

*

تو را حتی در حین آواز خواندن هم نمی توان تصور کرد......!

*

سوار ماشین می شود.از تمام مناظر اطرافش عکس یا فیلم می گیرد.

آخ !چقدر رها نشسته ای..چقدر قوی نگاهم می کنی..دستانت را خم کردی..روی زانوانت قرار دادی و به من با خیالی آسوده ..می فهمانی که تصاویرت را زنده نگاه دارم..می گویی که تصاویرت را زنده نگاه دارم.....

و تو یکریز روز تازه ای را خاطر نشانم می کنی.....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 14:36  توسط الناز  | 
دیدم...دیدم که چه طور خودش را به بالای پل رساند...جسم سرد و نیم زنده اش را کشان کشان روی پل می کشاند..به سختی از پل پایین رفت..به داخل کتاب فروشی رفت و چیزی پرسید....دوباره به بالای پل رفت..باز از پل پایین رفت ..وارد یک کوچه شد..ناگهان با چهره ای کبود از ترس از کوچه خارج شد..این سو و آن سو را نگاه کرد..خودش را به بالای پل رساند..خسته از پل پایین رفت..داخل کتاب فروشی شد..خجالت زده و شکسته از کتاب فروشی بیرون آمد..به مردم پیاده رو نگاه کرد...غرورش پیش همه ی آنها فرو ریخته بود..چاره ای نداشت..خشمگین خودش را به بالای پل رساند..انتقام جویانه از پل پایین رفت..وارد یک کوچه شد ....پس از مدتی...نا امید و سر خورده خودش را به بالای پل رساند..........

من دیدم....دیدم که چه طور مردم همه دور او حلقه زده بودند......

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 12:29  توسط الناز  | 
* امروز خوندم که دختری بر اثر تجاوز شدید در بیمارستان امام خمینی جان باخت.......انقدر تجاوز شدید بوده که به مرگ دختر منجر شده....حتما تو صفحه ی حوادث این روزنامه های کثیر الانتشار!!!!! مشابه این خبر رو روزانه به شکلهای مختلف خوندید....

* دیروز شنیدم به راحتی یه هواپیما سقوط کرده و یه عالمه آدم کشته شدن.....

*روز قبلش شنیدم کتابخانه ی دانشکده حقوق  همینجوری الکی آتیش گرفته و یک تعدادی کاغذ سوختند....فدای سرتان که کسی چیزیش نشد...

* شهر ما این روزها انقدر هواش آلوده اس..که قریب ۴۰۰۰ نفر بر اثر عفونت ریه و سکته های قلبی و مغزی مردن...اشکالی نداره...فقط ۴۰۰۰ نفر؟

چقدر نفس کشیدن برام سخت شده...

حالا دیگه حوصله ندارم سراغ گوشه گوشه ی این شهر و فلاکت و بد بختیش برم....معتادهای کنار خیابون و کارتن خوابها و فقرو....هزار تا مسا له ی  جور وا جور دیگه به کنار......

چرا انقدر فاجعه....

آه چه جامعه ی شاد و خوشبختی هستیم....

ظرفیت من خیلی شاید کم شده....وقتی خبر مرگ اون دختر رو خوندم حالم خیلی بد شد...خبر مرگ اینجا خیلی عادی شده....

سارایی!خوبه که این روزها تو از این فضای تب زده کمی دوری...ایام کریسمس است ...سعی کن با شادی دنیا بخندی....باور نمی کنی بعضی وقتها فکر می کنم..انگار ما ها تو یه جزیره گیر کردیم و هی داریم روز به روز بیشتر فرو می ریم.....مواظب خودت باش.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 15:7  توسط الناز  | 
 انجماد تنها پاداش بی قراری است......

 

تصمیم خودش را گرفت.لحظه ای درنگ کرد.نفسی تازه کرد. به نظرش هوا یکسر پر از غوغا و رنگ بود.آشوبهای درونش را کنترل کرد.سعی می کرد با تمام نیرو و قوا ...اظطرابش را مهارکند.حس استرس عجیبی که بهش وارد شده بود رو سعی کرد بشناسه...اما هر چی بیشتر سعی می کرد ..کمتر نتیجه می گرفت.همه ی روز و همه ی شب قبلشو بیداری کشیده بود...تمام ثانیه های اون روز رو با یه التهاب عجیبی گذرانده بود.همه ی وسایل اطرافش به نظرش تازه و وحشتناک می اومدن..سعی می کرد به زور یه چیزی رو تصاحب کنه که نمی دونست چیه..تصمیم گرفت زمان رو با آواز خوندن سپری کنه...ولی نتونست...صداش در نمی اومد..خواست به یه موسیقی گوش کنه  ولی باز هم نتونست...هر آهنگی رو  سریع عوض می کرد...فکر کرد بهتره برای خودش یه چیزی درست کنه و با خوردن خودشو مشغول کنه..ولی تنها چیزی که عایدش شد یه بوی سوختگی افتضاح بود...فکر کره به یکی زنگی بزنه...ولی تنها می تونست تا رقم چهارم هر شماره ای رو بگیره...با خودش فکر می کرد.....حاضره همه ی عمرش و بده تا همه ی لحظه هاش سپری شه.....

فقط با خودش می گفت....." چرا چرا چرا........چرا نمی دونم چیکار کنم...و نمی دونم چرا باید کاری کنم..."

    ******

حالا هزاران دقیقه از آن دقایق گذشته.....او تصمیم خودش را گرفته.لحظه ای درنگ کرده .نفسی تازه کرده.به نظرش هوا یکسر پر از غوغا و رنگه.آشوبهای.......

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 15:6  توسط الناز  | 
پوست می اندازم

در فصل اتصالی سیم های

                         رابطه

          برق از چشمانم می پرد

 و شمیران تنت دیگر

      شمشادم  نمی کند

در خطوط ناشناس کفت

     بید بید می لرزم و دلم گم گم

گم تر از حشره ای بی ربط

          از حاشیه می رود..

                                                            

                                              غزاله علیزاده

 |+| نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 11:27  توسط الناز  | 
پیشانی اش را باز می کند...

                  و

همه چیز ناگهان له می شود.....

    ***

به کوچ فکر می کنم....

    ***

چه ساده به هم می گوییم" وقت ندارم..متاسفم.."و چه سخت هم را دوست داریم....

    ***

می گویند"زمانه ی بدی است" "آدمها نامهربان شدند" " امان از عصر ماشین و ..."

             چه مسخره بازی بزرگی!!!!!!

  ***

نمی خواهم واقعیت ها را مرور کنم...

 ***

حالا هر چه می خواهید بگویید.......بگویید " فرار".......من شجاعت ماندن را از دست دادم......

 ***

اینک که عینک نمی زنم....در این جریان سکوت با چه چیزی بازی کنم؟

 ***

سعی کرد به زور پیشانی اش را ببندد....

    اما دیگر دیر شده بود.....

 ***

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 9:36  توسط الناز  | 
به عکس مردی نگاه می کنم....

       که دستانش را روی صورتش گرفته و دود سیگارش از پشت عکس به سرفه ام می اندازد....

به عکس مردی نگاه می کنم...

      که چشمانش را بسته و عمق نگاهش از پشت عکس به گریه ام می اندازد.....

به عکس مردی نگاه می کنم....

     که مو هایش را تراشیده و پوست ناصافش از پشت عکس به خنده ام می اندازد...

به عکس مردی نگاه می کنم ....

    که گلویش متورم شده و لرزش چانه اش از پشت عکس به ضجه ام می اندازد.......

به عکس مردی نگاه می کنم....

     که اینک به زور از دستانم خارج کردند..و خداحافظی اش از پشت عکس به...........

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 11:45  توسط الناز  | 
 
  بالا