|
مونالیزا
|
||
|
کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس/ روزگارِ غریبی ست، نازنین |
فشار است ...فشار است این روزها...روی تک تک سلولهایم.....
و انگار به اتفاقهای بد خو کرده ام...و شنیدن خبرهای غیر منتظره و نا خوشایند عادت این روزها شده....
*
و امروز شنیدم ...منوچهر آتشی .....دیگر نفس نمی کشد....
دشت با حوصله ی وسعت خویش
زخم سم ها را تن می دهد و می ماند
می شناسد که افق دور است
چشمه و چاهی نیست
و سراب است که تصویر بلند بسیار
ـ آب وآبادی وباغ ـ
در بلور خود می رویاند
گرد بادست
که به تازنده سواری می ماند
..................
دشت می داند
منوچهر آتشی
بغض دارم امشب...
امشب می خواهم هم درد دوستانم باشم....
هم درد آنهایی که خانه ی گرم و امنشان آتش گرفته.....
بی خوابند امشب...در سوگ از دست دادن آن همه ..........چه بگویم؟ که نمی توانم...خاکستری را که نشسته بود روی کاغذهای سوخته..دیدید؟....دیدید جای قرار چوبی آرامشان را چه گرفته؟......
گاهواره های من تلخ تلخ می نالند........
*
بر شانه های بلندت
که از رفاقت انبوه شاخه هاست
بر جای استوار
خاکستری نشسته
خاکستری از حریق که جاریست
در قلب مشتعل ما
مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانه های تو
خاکستری که از عصاره ی خون است.
تویی که با یک اشاره
سنگو می کنی ستاره
من فدای اون ستاره
که شباهت به تو داره!
**
|
|