|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
چرخ زنان از این سمت اتاق به آن سو می رفت..با یک دامن صورتی چین دار.
انگار عادت داشت در تمام مهمانیها آواز بخواند.
- بخون دیگه!
- امروز نه!امروز نمی تونم...
با شیطنت گفت "امروز نمی تونم " و بلافاصله به من نگاه کرد..
- امروز نمی تونم ...صدام در نمیاد..
با خنده گفت "صدام در نمیاد " و با حالتی گنگ به من نگاه کرد..
* * * *
- بخون دیگه..
- باشه!... باشه!
با یه هراس مبهمی گفت "باشه" و دستپاچه به من نگاه کرد..
شروع کرد ..نمی دانم چه شد ...یکهو بشقاب میوه از دستم افتاد.....ریتم آهنگ تغییر کرد...نوشیدنی ام را برداشتم ..باز یکباره ..نمی دانم چه شد که آن هم با لرزش دستم به زمین افتاد..آوازش هر لحظه که بیشتر اوج می گرفت ..من بیشتر مات و مبهوت می شدم هیچ وقت تصورش را هم نمی کردم که با یک آواز بتوانم به عمق افکارش نسبت به خودم و این سالها پی ببرم..
چقدر همیشه برایم معما بود...عجیب بود...
آن شب انگار یک راز با یک آواز برایم گشوده شد....
او را حدس زدن همیشه سخت بود.......
نمی دانم چند سال از آن شب عجیب می گذرد .....
من دیگر بعد از آن آواز نه او را دیدم ...و نه از او شنیدم....
.........گفت و رفت......
با نیم لبخندی گنگ از من پرسید که به دنبال کدامین صدا می روم..یکهو به هوا گوش سپردم... دیگر آوایی در کار نبود...
دوست من و من به او نگریستیم که محو شده بود........و با رفتنش مرا با فضایی خالی درگیر کرد...
او کجا رفت؟.....او کجا رفت؟
شاید آن صدا را با خودش به سرزمینهایی برد که می داند پای من به آنها نخواهد رسید...
چرا زمین با پای من قهر است؟چرا زمین نمی خواهد پای من همه ی آن را بدود؟
جمله ای از کتابی را نیک ترین تعبیر میدانم:
هیوز راست میگه:
رویاهاتو محکم بچسب
واسه اینکه اگه رویاهات از دس برن
زنده گی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن.
در کشاکش گذر این روزها
به مبارزه با خویشتنی می روم
که از حرکت ایستاده...........
شکست کداممان را خواهان باشم؟
سفری طولانی را آغاز کرده ام....
با سگهای قطبی..!
(ـــ سورتمه سواری عجب شور وصف ناشدنی دارد.....)
|
|