|
مونالیزا
|
||
|
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود |
وقتی اعلام کرد که از آفتاب بدش میاد ...انقدر سر و صدا تو فضا پیچیده بود که صدای جیغ عروسکش بین اونها گم بود......وقتی اعلام کرد از آفتاب بدش میاد.......دیگه هیچ استخوانی وارونه نمی شد......
دوستی دارم که کیلو مترها دور از من مقیم است.....این چند خط فقط برای اوست که با
این حال ٫ همواره..........نزدیک است و نزدیک است و نزدیک.......
می دانم که به این صفحه سر می زنی...حضورت را احساس می کنم...
مواظب خودت باش! مشتاقانه منتظر دیدارت هستم.....
دلم گرفته ست
دلم گرفته ست
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.....
چند دقیقه ی پیش به کلمه ی قهرمان فکر می کردم..تنها نتیجه ای که گرفتم یعنی حداقل
نتیجه ای رو که بشه عنوان کرد٬منهای بی معنا بودن جلوه ی اولیه٬ تنها چیزی که می تونه منو
به روح قهرمانی انسان متمایل کنه....تنها کششی که این کلمه در من میتونه ایجاد کنه......یه
جور تهاجم و یه جور قد علم کردن در برابر ابتذال زندگی است.....ابتذال زندگی!...ابتذالی که حالم
رو به هم میزنه.......
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست..........
|
|