تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
وقتی اعلام کرد که از آفتاب بدش میاد..ماشین تو پیچ جاده بود.....وقتی اعلام کرد که از آفتاب بدش میاد..حرکت فرمان  اتومبیل تو دستهاش هیچ کنترلی نداشت و باقی آدمها ..همه روی هم افتاده بودند........وقتی اعلام کرد که از آفتاب بدش میاد.......دیگه از دست هیچ کس هیچ کاری بر نمی اومد......وقتی اعلام کرد که از آفتاب بدش میاد..ماشین وارونه شده بود.........وقتی اعلام کرد که از آفتاب بدش میاد.........چرخها انقدر سریع می چرخیدند که هوا دچار سرگیجه ی وحشتناکی شده بود.....

وقتی اعلام کرد که از آفتاب بدش میاد ...انقدر سر و صدا تو فضا  پیچیده بود که صدای جیغ عروسکش بین اونها گم بود......وقتی اعلام کرد از آفتاب بدش میاد.......دیگه هیچ استخوانی وارونه نمی شد......

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 10:40  توسط الناز  | 
  • از شکلک در آوردن دیگران لذت می برد.
  • با سکه ها بازی می کرد.
  • عادت های عجیبی داشت.
  • با هر ناشناسی در تاکسی حرف می زد.
  • سازی غریب و محلی در دست می گرفت.
  • فقط در یک کوچه قدم می زد.
  • همیشه پایین یک پنجره می نواخت.
  • .....
  • او   " تو ای پری کجایی  " را می خواند......
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 10:53  توسط الناز  | 
برای نزدیک......

 

دوستی دارم که کیلو مترها دور از من مقیم است.....این چند خط فقط برای اوست که با

 این  حال ٫ همواره..........نزدیک است و نزدیک است و نزدیک.......

می دانم که به این صفحه سر می زنی...حضورت را احساس می کنم...

مواظب خودت باش!  مشتاقانه منتظر دیدارت هستم.....

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 14:31  توسط الناز  | 
پرنده مردنی است....

 

دلم گرفته ست

 دلم گرفته ست

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 0:50  توسط الناز  | 
" اگر خویشتن ٬ منفرد ٬یگانه و دور از معمول باشد....من حاضرم هزاران بار خطای او را ببخشم "

 

چند دقیقه ی پیش به کلمه ی قهرمان فکر می کردم..تنها نتیجه ای که گرفتم یعنی حداقل

 نتیجه ای رو که بشه عنوان کرد٬منهای بی معنا بودن جلوه ی اولیه٬ تنها چیزی که می تونه منو

به روح قهرمانی انسان متمایل کنه....تنها کششی که این کلمه در من میتونه ایجاد کنه......یه

 جور تهاجم و یه جور قد علم کردن در برابر ابتذال زندگی است.....ابتذال زندگی!...ابتذالی که حالم

رو به هم میزنه.......

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 15:34  توسط الناز  | 
 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست..........

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 12:56  توسط الناز  | 
 
  بالا