تبليغاتX
مونالیزا
 
مونالیزا
 
 
و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود
 
ـ تا به حال کسی به تو گفته که چقدر قشنگ می رقصی؟

ـ آره!همه می گویند!

ـ..........

ـ ........

ـ ولی!..............به نظر من تو خیلی قشنگ می رقصی!!

ـ ...........تا حالا هیچ کس این  را به من نگفته بود.............!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 13:49  توسط الناز  | 
نیت کرده بودم برای چند روزی ساکت باشم.....

سکوت و ....سکوت و......سکوت.

آدمی چقدر عجیب است.تصمیم میگیرد ساکت باشد...بعد...صفحه ای باز می کند و با همه حرف می زند...

 

دیشب برای لحظه ای احساس کردم که تمام دنیا را در دست دارم..با توجه به ضریب حساسیتی که در خودم سراغ دارم..این حس بعد از دیدن تمام سوابق وزرای کابینه و....بعد از اختلافات همیشگی ام با دنیا ...کمی عجیب بود....

 

یک نکته ی کوچک و جالب!!!!.....همیشه فکر میکردم٫ آدمی و عملش باید بر هم منطبق باشند و به اعتبار یکدیگر سنجیده شوند........اما........بعضی وقتها می بینم..نه تنها انطباقی نیست........

                     چه فاصله ای!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 9:27  توسط الناز  | 
دیروز خیلی تلاش کردم که چیزی بنویسم......اما نتوانستم......غمگین تر و بی حوصله تر از آنی بودم که به سراغ کلمه ها بروم.....

امروز هم.......

در افسانه ها پرنده ای داریم به نام مرغ آمین.گویند هر گاه این پرنده بر فراز انسان پرواز کند..

آرزوی آدمی در آن هنگام به وقوع می پیوندد......

اگر امروز صبح....هنگامی که سر بلند کرده بودم..مرغ آمین را می دیدم.....در دل آرزو

 می کردم که.......امیدوار باشم.......

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 14:14  توسط الناز  | 
مدتی است برای قبولاندن حرفهایم به دیگران اصراری ندارم......

بعضی وقتها ..اتفاقهایی میافتد که آدمی انتظارش را پیش از وقوع آن داشته و دیگر رمق و شرایط پذیرایی  از آن اتفاق را ندارد....

این روزها احساس دلتنگی مبهمی دارم نسبت به فضایی ندیده و ناشناس........

دوست دارم خودم را از بازتابهای روز جدا کنم......

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 15:29  توسط الناز  | 
 
  بالا