پاییز سال هشتاد و نه از کتابفروشی کوچک و گرم « اگر» کتابی گرفته بودم به نام « صدای سوم» که روی جلدش عنوان «گزیده داستانهای نویسندگان نسل سوم امریکا » نوشته شده است و برگردانش « احمد اخوت » است.امروز سروقتش رفتم و در حال خواندن پراکندهی داستانهایش هستم.یکی از ویژگیهای خوب کتاب انتخاب نویسندگانیست که کمتر دربارهشان میدانیم و خواندیم و به نظرم « احمد اخوت» هوشمندی خوبی داشته در گلچین کردنِ این داستانها کنار هم.
خواندن مجموعه داستانها همیشه یک هیجانانگیزی نهفته داشته برای من ؛ اینکه میتوانم ترتیب خواندن کتاب را به ترتیب شمارهی صفحهها پیش نبرم.از نویسندهای به نام « امی همپل » شروع کردم و سه داستان کوتاهش را خواندم که فضای یکی از این سه داستان را کم و بیش دوست داشتم.نام داستان « برداشت » است.و با اینکه کل داستانهای مجموعه به جنبشهای مدرن داستاننویسی در امریکا اشاره دارد اما به نظر من این داستان رگههایی دارد که آنرا به یک اثر پست مدرن نزدیک میکند. اما نکتهی بامزهای که داستان داشت جدا از بازیهای جذاب فرمیاش،شخصیت اصلی داستان است که راوی ،ماجرا را با او پیش میبرد ،طنز دوستداشتنی و تلخی دارد روی گفتار و ذهنش که همدلیِ مخاطب را میخواند.از آن جور شخصیتها که اگر دور و برم ببینمش نزدیکش میشوم تا کشفش کنم.از آنها که حرف زدنشان را روی مختصات زمان پیچیدهای –نه زمان حال خودت و خودش- باید بگذاری تا کم و بیش بفهمی چه میگویند..تا اینجای کار با این کتاب لحظههای خوبی دارد اتفاق میافتد..(دو داستان دیگر از این نویسنده بود به نامهای «مگه فرقی هم میکنه مال آدمه یا مال سگه» که ایدهی داستان را دوست داشتم اما پایانبندی و مدل روایتش را نه .و داستان کوتاهتری داشت به نام « در وان » که در کل دوستش نداشتم..)
یکی دیگر از فصلهای کتاب به داستانی از « پم اولمان » اختصاص دارد به نام «تلفنهای پنهانی» که به نظرم گشایش بسیار خوبی داشت و با اینکه تازگی و نفسگیری آغاز تا به انتها نمانده بود و روایت یکباره انگار از نفس میافتاد ولی به نظرم داستان در کل فضای خوبی را در ذهن میساخت و آدم را برای لحظهای میتوانست درگیر کند چه به دلیل چشیدن تلخی موضوع داستان و چه به لحاظ شیوهی گفتنش.(مقدمهی « احمد اخوت» روی این فصل به نام « در جست و جوی پم اولمان» شوخطبعی دلچسبی داشت)
بخش سومی که سراغش رفتم قسمت هیجانانگیز « کارور » بود.« کارور » از آن نویسندهها است که با دانشگاه رفتنم پیدا شد. « کلیسای جامع» اش را همان سالها خوانده بودم و دیگر مرورش نکرده بودم تا امسال که به بهانهی یک کار کلاسی و تحلیل داستان « عدسی چشمی» در همان مجموعه، بعضی از داستانهایش را بازخوانی کردم که با نگاه امروزم لذتِ متفاوتی را بخشید..و راستش حرف زدن از داستانهایش مجال دیگری میخواهد. از بین سه داستانی که در این مجموعه از او خواندم « کوچکترین چیزها را میدیدم» شگفتآور بود از جهت سادگی فرم و روایتش و پیچیدگیِ همهی اجزایی که در تکتک کلمهها نشسته بود.خلاصهی داستان همان نامش است.یک شب مهتابی که کوچکترین چیزها دیده میشوند و فکر میکنم تصویر تابش ماه بر رویدادگاه آشنای حیاط خانه وقتی همه چیز را به چشم بیاورد،دیدنی باشد...
و «ان بیتی»..با آن همه جزئینگری خیرهکنننده انتخاب بعدی بود..سه داستان داشت در این کتاب به نامهای « برف»،« صحنههای مجسم» و « ویلینگ»، که از بین این سه داستان،داستانِ چندلایهی« صحنههای مجسم » را نه تنها بهترین در این سه که در کل کتاب یکی از زیباترینها یافتم..شخصیتپردازی چنان دقیق چیده شده بود که هیچ قطعیتی دربارهشان وجود نداشت..
گشایش داستان با تصویری از ذهنِ شخصیت اصلی که در گفتاری بیان میشد، بینظیر نشسته بود.روایت با نظرگاه سوم شخص پیش میرفت و شاید کمتر پیش آید که مخاطب بداند چرا با این نظرگاه میخواند یعنی با این انتخاب ،نویسنده انگار فاصلهای بین شخصیت داستان(زنی که فقط در پایاین داستان به نامش«لیز»اشاره شده بود) و ما ایجاد کرده بود که به خوبی همدلی وهمذاتپنداری بدون کوچکترین قضاوتی شکل میگرفت.داستان پر از احتمال و حدس بود.میشد خیلی چیزها را دربارهی « مکس» (همسر «لیز»)حدس زد و زود پسش زد.میشد همه چیز را هم خیلی رو دید و هم خیلی پنهان.درست شبیه چیدهشدنِ آدمها در یک داستان مدرن .کدهای کوچکی که رد میشدند و فضای ذهنی زن را جذاب میکردند.داستان به همان اندازه که عینی بود ،در ذهنِ زن و ما شکل میگرفت.مخاطب مدام در رفت و آمد بین عین و ذهن حرکت میکرد.فضای غالب با اینکه به نظر کاملا عینی میآمد و مخاطب میدانست پایش را کم و بیش در جای سفتی گذاشته اما در لابهلای پنهان متن چیزی که به شدت جریان داشت و کل داستان را به تعبیرِ دیگری شکل میداد و تفسیر میکرد،ذهنی بودنش بود و اینکه خواننده هر چیزی را میتوانست جور دیگری و در سطح دیگری بخواند و ببیند.بعضی از قسمتها انقدر فضاسازی و تصویرسازیِ جالبی داشت که به گمانم داستان را همیشه نگه میدارد..مانند اشاره به برف،ورق زدنِ آلبوم،رابطهای که پیرزن (« لیز» مسئول نگهداری از پیرزن بود) با اطرافیانش برقرار میکرد و..
نام داستانها ،گاهی کلید مهمی در فهم و درک داستان هستند .« صحنههای مجسم» روایتگرِ صحنههاییست که هم اعتماد به راوی را و هم گاهی بیاعتمادی به راوی را میخواهد.هر چیزی هم میتواند باشد و هم نباشد و این داستان به شکلی تجسمِ واقعی یا خیالی همهی صحنههاییست که آدمهای داستان درگیرش هستند..
« برف»دیگر داستان این مجموعه(به نظرم «ان بیتی» علاقهی زیادی به تم برف و پوشانندگیِ محوکننده یا پاککنندهاش دارد) از آن داستانهای بسیار کوتاهیست که خواننده باید بین کلمههایش به دنبال ارجاعات گوناگونِ فرامتنی بگردد.و یا در ذهنش به دنبال هر جزئیاتی باشد برای گرهگشایی از جهان داستان..
( باید بروم و « ان بیتی » را بیش از پیش کشف کنم)
و « توبیاس ولف» که با سه داستان ،فصل سوم این مجموعه را شکل داده است.« گلولهای در مغز» را بیش از بقیه دوست داشتم.داستان متفاوتی که به نظرم در هر سطحی با مخاطب ارتباط میگیرد.ارجاعاتِ اسمی و مفهومی زیادی دارد که اگر هم ندانیمشان جورِ دیگری لذت میبریم و اگر هم که مثلا بدانیم آیسخولوس کیست یا "هوبا هوبا" را چه کسی اولین بار به زبان آورده،رابطهی عمیقتری برقرار میکنیم.
شیوهی روایت داستان از آن دست روشهاست که من "پیشبینیناپذیریِ سطر بعدی "میخوانمش.مردی که در صف ،در یک بانک ایستاده و در چند دقیقه پشت هم ماجراهایی به طولِ همهی عمرش برایش اتفاق میافتد.و در این بین رگههایی از معناباختگیِ زندگی یا کنارش علاقهمندی به جزئیات روزمرگی،همه به چشم میخورد..طنزِ دو پهلویی وجود دارد با دو معنی و تفسیر حتا دور از هم.موقعیت ساده است : سارق بانک هفت تیرش را روی سر شخصیتِ داستان نشانه میگیرد.او چه میکند؟در خلالِ تهدیدهای او به رنگ چشمش،مدل سقف و خیلی چیزهای دیگر میرسد جدا از اتفاقی که در حال رخ دادن است.و بعد از آن چه؟ ذهن است که حرکت میکند در بین سالها و لحظههای عمرش..
داستان اولی که از « توبیاس ولف » خواندم در این مجموعه ، داستان «خواهر» بود که هم به لحاظ تماتیک و هم از نظر روایی و فرمی تفاوت چشمگیری با « گلولهای در مغز» داشت.داستان زنی که از آرامشِ پشت شیشهی خانهاش با وسوسه و میلی فهمیدنی-یا حتا نافهمیدنی- تا آستانهی مرگ –یا حتا پس از مرگ-پیش میرود...
شاید « مرگ» را بشود عنصر مشترکی دید اما رویکردش در همین دو داستان متفاوت در معنی و فرم بود. و داستان سوم« بگو بله» از این جهت داستان بسیار جذابی بود برای من که نقشِ بازی را در روز و شب ما پررنگ و روشن نشان میداد.بازی بین یک زن و مرد که با هم زندگی میکنند.با همهی خطرها و جذابیتها و راست و دروغهایش.و فقط یک بازی از جنس خود زندگی چیزهای پنهان آدمها را رو میکند..
« پله کله و پلیس مخفی» داستانیست از نویسندهای که بیش از یک دهه است جای خوبی برای کتابهایش بین همنسلان من باز شده است.« دونالد بارتلمی» در این کتاب با پنج داستان کوتاه بخش جذابی را برای خواننده ساخته.
« پله کله و پلیس مخفی» را میشود یک داستان فراواقعگرا خطاب کرد با فضایی سوررئالیستی و از آنجا که روایت به شکلی از دو نظرگاه پیش میرود و آشکارا زندگی نقاش معروفی را وارد یک ماجرای پلیسی میکند،میتواند به یک داستان پست مدرن کاملا نزدیک باشد.اشارهی مستقیم داستان به نگاهکردن و باخبر شدن خواننده است.پیرامونِ زندگیِ ما چیزهایی هست که دیده نمیشود و ما از آنها بیخبریم که میتوانیم با کمی جا بهجا شدن و تغییر زاویهی دید ببینیمشان..و داستان با ایدهای به دور از" افتادن به ورطهی تکرار و شعار"،این را میگوید و منِ مخاطب با خودم فکر میکنم اگر این چیزها دیده هم نشوند،باز پس ذهنم باید جایی باشد از جنسِ آگاهی به این "ندیدن" که بتوانم انگیزهای برای کشف داشته باشم..
*
نامهایی چون « رابرت کوور»،ادیت پرلمن»،«جیسون براون»،«توماس بِیتز» و « لور سیگال» که هر کدام با یک یا دو داستان ،در مجموعه حضور داشتند،در این نوشتهی کوتاه من جا ماندند که شاید روزی در ادامهی مطلب نوشتمشان..
*
پ.ن ۱: تیتر مطلب،گفتاریست از داستان « قدر هوا» نوشتهی « توماس بیتز»
پ.ن ۲:ناشر این کتاب،نشر ماهیست.
و کنارشان چه میچسبد نوشتههایی که پشتشان به زبان و نگاهِ نو گرم است.چه خوب که هستند آدمهایی که با نوشتن از دوستداشتنیهایشان به دنیا پیوند میخورند و میفهمند برای چه مینویسند .میدانند چه نسبتی با نوشتهی خودشان دارند.سالهای پایانی دانشکده به دوستی میگفتم "بنویس.از آنها که خوشت میآید بنویس." و هنوز فکر میکنم "نوشتن"تنها پلیست که آدم را به دنیا و دنیا را به آدم ربط میدهد.و امروز من دلم میخواهد مدلهای مختلف نوشتن را تجربه کنم.دلم میخواهد لرزم را کنار بگذارم.فکر میکنم کلمهها ، بیگانگی مرا در حوزههای ناشناخته بفهمند و به دادم برسند. دوست دارم از فیلمها و کتابهای محبوبم بیشتر بنویسم.و مهم نیست اگر در برابرشان بگویم :« توانِ رو به رو شدن با تو را ندارم و به جملهای در حدِ ستایشت بسنده میکنم» و حتی مهم نیست اگر نوشتهام را با هزار و یک کلمه به پایان نرسانم.اما مهم است یادم بماند چرا میخواهم بنویسم.مهم است که ثبت کنم تا فراموشم نشود .به این بازنگریها و بازسازیها برای شکلدادن به دنیای تازهام نیاز دارم.لابه لای دانستهها و ندانستههایم چرخ میخورم فقط برای قدرتمند تر کردنِ چیزی که پشتِ خطها مینشیند و نه برای پیوستن به کرور کرور نام و نشانی که در برابرشان بیدفاع و غریبهام..شاید این ترسشکنی، گشایشِ تازهای بین من و دنیای کوچکِ خودم باشد..همین!
*
پ.ن :عنوان پست تعبیر و برگرفته از شعریست در"هوای تازه"ی شاملوی بزرگ..
«بورخس» داستان کوتاهی دارد به نام «معجزه پنهان »که چندی پیش با جمعی از دوستانم بازخوانیاش کردیم.داستان مردیست در آستانهی اعدام و میخواهد یک سال دیگر فرصت داشته باشد برای به پایان رساندنِ نمایشنامهی منظومش. به نقطهای رسیده بود که همهی کارها و کتابهایش او را به ندامتی مبهم دچار کرده بودند و میخواست یک اثر را فقط به میل خودش به انتها برساند و با تمامکردن این نمایشنامهی منظوم بخشی از گذشتهاش را به قول خودش جبران کند.هنوز دو پرده از نمایشنامه باقی مانده بود و میگفت «اگر اصلا وجود داشته باشم ، اگر یکی از تکرارها وخطاهای تو نباشم ،به عنوان مصنف «دشمنان » وجود دارم .به منظور پرداخت این نمایشنامه،که شاید وجود مرا توجیه کند و بالطبع وجود تو را توجیه کند ،به سال دیگری نیاز دارم..»و لحظهی مرگ به درازای یکسال میانجامد وآن تکصفت را هم پیدا میکند و«قطره آب بر گونهاش فرو لغزید »و شاید آسوده ..کمی آسوده رفت..
هر سال در آستانهی نوروز دلم میخواهد کلمه پشت کلمه روی کاغذ بیاورم و رویشان خط بکشم.یک جورماندگی بین نوشتهها و نانوشتههایی که از ترس نمیآیند.از هراس اینکه چه کردم و چه نکردم..
«نوروز» در هر شرایطی برای من نو روز باقی خواهد ماند و هر چه توان داشته باشم به کار میگیرم که با زایش طبیعت از نو زاده شوم..اما این روزهای پایان سال هر چه فکر کردم که چه باید بنویسم و به چه باید فکر بکنم به این داستان کوتاه بورخس میرسیدم. «مرگ» مطلقترین واژه است شاید. تسلیمناپذیر و انکار ناپذیر.تعریف نشده و همیشگی.قطعیترین مفهوم.
این داستان حکایت نسبت ما با مرگ است و من فکر میکنم با همین یک تفسیر به استقبال نوروز بروم کافیست. با همین معنی که فکر کنم یک سالم از همین امروز آغاز شده و چند پردهی باقی مانده را باید تمام کنم..
فکر میکنم اینگونه زندگی خوشایندتر است.رنگ دارد.نسبت دارد.تعریف دارد. انرژی و شور و انگیزه دارد.
سپس به واژههای مطلق دیگر میرساند مرا :به عشق.تنهایی.درد.
اینکه «عشق»چقدر قطعیست و چقدر نامعلوم به تجربهی بیواسطهی هر کسی با این واژه برمیگردد.من دلم میخواهد «عشق» را کنار «مرگ»قطعی بدانم حتی اگر تا امروز تجربه شده باشد و برایش تعریف داشته باشم ؛ هماناندازه که بدانم ، خودش،از نو وجودش را ترمیم میکند و از نو میزاید و میآغازد،کافیست و ادعای عاشقتر بودنم را محکم میکند.
عزیزی میگفت در آستانهی سال نو بپذیریم که تنهایی نیز برای ما مانند مرگ همان مفهوم مطلق و قطعی را دارد.اینگونه با آرامش بیشتری کنار میآییم با تنهایی.و در کنارش همدیگر را بیشتر و عمیقتر دوست خواهیم داشت.«دوستداشتن» قرار نیست از آن تنهایی درونی ما را نجات دهد.اما اینکه بدانیم انتهای همین همنفسی باز تنها هستیم نه رنج میکشیم و نه زندگیکردن و عشقمان را خدشهدار میکنیم.این تنهایی پذیرفتنیست.راحتتر کنار بیاییم با خودمان و دنیا.شاید آفرینش تنها راه رهایی از این تنهایی باشد..آفرینش جهانی تازه و یکتا با هر شیوه و راهی که بلد هستیم..
ما عادت کردهایم چشم بگردانیم به روی هر چیزی که افسردهتر و غمگینترمان میکند.شاید خوب هم باشد.شاید این حساسیت و نگاه آراممان کند یا راهِ عمیقتری پیش رویمان بگذارد اما پافشاری خودمان را برای پیشی گرفتن از هم در اندوه نمیفهمم.
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم ،چه در این سرزمین مانده باشیم و چه کوچ کرده باشیم ، تاریخ و روزگار چنگِ زخم را روی نازکی پوستمان کشیده است..اما هنر است فلج نشدن از این زخمهها. از پا افتادن از درد را میفهمیم اما با این به زانوافتادن در این تیرگیِ بیصدا خودمان را به آن بادِ سهمگین نسپاریم..
شاید تا روزی که سرزمینمان پذیرای خواستههایمان،نشود؛ از ته دل نتوانیم بخندیم یا نوروزمان را جشن بگیریم.شاید تا روزی که کنار معشوقمان آرام نگیریم ، پریشان و ملتهب باشیم و از مهِ رنگی و توفان بیپروا لذت نبریم.اما این زایشِ هرسالهی طبیعت رویدادی نیست که بتوانیم ساده از کنارش بگذریم..
هنوز میتوانیم با هم گفتگو کنیم.حتی اگر موافق بودن و مخالف بودنمان مدام در نوسان باشد.حتی اگر در چند دقیقه گفتار از سرتکان دادن به خشمگین شدن بچرخیم اما هنوز این چرخشها خوب است یعنی ما زندهایم و ایده داریم..
من ، خوشم که این نوروز را با شما تجربه میکنم و با شما به این فصل باران و سبزی و شکوفه میروم..
شاید یک لحظه حس کنی تماشاگرِ داستانِ مردِ نظارهگرِ ایستاده در غارش هستی اما خیلی زود میفهمی که او داستانی فراتر از ماجرای خودش را برایت بازگو میکند..
**
ذهنت آرامآرام به جنسِ تلنگرها خو میکند..جنسشان تازه است نه از آن جهت که ماجرا تازه است . داستان ساده است .تویی و دیگرانی که خوب میشناسی.تازه است چون رازها و نگفتهها همیشه تازه هستند و هر زمان به صورتت بخورد باز رگهای از دنیای نو را به همراه دارد. به دورِ شهر چرخ میخوری با ریتمی چون حرکتِ ابر در آسمانی که هم باد دارد و هم آفتاب ، بیآنکه غافلگیر شوی یا بترسی یا فریاد بکشی..همه چیز آرام و از جنس پوست و استخوانِ خودت پیش میرود و تو با حسی شبیهِ هیجانِ کشفِ سفر همراه میشوی آرام و ساکت .و میپذیری ضربههایی را که میگویند : " اندیشیدن به خودت و آدمها را چاشنیِ این آرامش و سکوت کن.."
حواست را جمع میکنی و در ایوانِ غارِ مشرف به شهرت میایستی اینبار کمی عمیقتر !
*
در متن جاری میشوی و جای یکی از واژهها مینشینی..متنی که با دلیلِ چیزی سر و کار ندارد تمرکزش روی لحظه و حالِ آدمیست که در تهِ چشمش ،درست جایی که نورِ چراغِ کنار خیابان روشنش کرده، نشسته . جایی نزدیکِ ته چشم خودت و آشکار است در نگاهی که نه سرد است و نه گرم . نگاهی شبیهِ نگاهِ به قابی که مانندِ آینه است اما نیست..!
انگار قرار است مدام با خودت کلنجار بروی و خودت را جای این و آن بگذاری..تو نقاشی روی قلمدان را انتخاب میکردی یا رانندگی در خیابانها را ؟ فلاسکِ قهوهات را پر میکردی و میرفتی یا چند دقیقهای با آدمهایی که شبیه ِتو نیستند اما قرار هم نبوده که باشند دمخور میشدی و سرِ دو دقیقه رفیق میشدی؟ رامکنندهی حیواناتِ وحشی میشدی یا ظرفی پر از شیر جلوی گلدانهای تر و تازهات میگذاشتی به انتظارِ زبانزدنِ اهلیترین گربهی شهرت؟ افسوسِ "علی چه روزایی بود " را میخوردی یا حسرتِ "چیزهایی هست که نمیدانی " را؟ دوستان و فامیل را به پشتِ دیوار تنهایی میبردی که حوصلهات سر نرود یا همانطور تنها پشتِ میز اتاقِ خالی و آبیات مینشستی و به فنجانت دست میکشیدی ؟ قهوهی بیشیر و بیشکر میخوردی یا ..؟ و...ادامه داردو ادامه دارد و همیشه ادامه خواهد داشت..
تکهها و بندها کنار هم چیده میشوند .روی هم گذاشته میشوند.جداجدا فهمیده میشوند.با هم کشف میشوند...چیزیاند شبیه قطعههای دو رویهی یک پازل ! از یک رو شکلی واحد را میسازند و از رویی دیگر هرکدام ماجرا و داستانی دارند فهمیدنی و آشنا و مجزا..هر مسافری یک وجهِ مستقل ، فراتر از نقش کامل کنندهی این چینش و شکلِ منسجمِ مجموعهی پیشِ روی تو را دارد.
و این شکل واحد،مدام ، هم در خودش و هم لابهلای متنها و اثرهای دیگر حرکت میکند.از فیلمهای آشنای محبوب و دوستداشتنیات تا شخصیتهای تکافتادهی کتابهایت.پر است از یادآوری نامهای بزرگ و نماهای نقشبسته در ذهنت..
*
« برو پارک خونه نمیآد..».تلفنی که بیجهت زنگ میخورد .کسی که بیهوده منتظر میماند. جوابدادنی در کار نیست همانطور که خانه رفتنی در کار نیست که اگر هم باشد بیشک چیزهای ندانستهی دیگری را به قبلیها اضافه میکند..
« علی پیغامگیر برای تلفنت بگیر » ..« علی یه روز بریم کافه دنیس »..تلاشِ بیرمق برای راهداشتنی که در زمان و مکانِ خودش قرار نگرفته.ارتباطی که در گذشته رها شده است بدونِ حرف و بدونِ فهمیدنِ چیزهایی که نمیدانستند.
« علی آقا؟ » راهروی همیشگیِ خانه که خنکای عجیبش، به پنجرهای رو به طبیعت و قاب و گربه و حصیر آویزان میرسد ..به دو صندلی لهستانی و میزی وسط تصویر..به خلوت آبیرنگِ تنهایی ! تنهایی خودت و دیوارهایی که تنها شاهد ماجرای تو و چیزهای ندانسته در خانه هستند..
« فیلم جدیدِ تورناتوره ..»..ردیفِ منظمِ قهوهجوشها و صدای پسرِ فیلمفروش و فضای آبی کافهای که امن است..که پر از خاطره و گرماست..پر از آدمهای تنها و حرفهای ناگفته..پر از چیزهایی که ندانسته در بخارِ قهوه محومیشوند.
«یارو با شما بود؟ قرصی چیزی خورده؟ » گاهی در شهر، سکوت و نگاهکردنِ خالی از کلمه یعنی جدا بودن..یعنی ناآشنا بودن ..یعنی سرگشته به نظر آمدن و آدمها را وادار به قضاوت کردن و گفتن از چیزهایی که نمیدانند..
« وایسین !با من ! ...» حرف و حرف از غلطکردنِ فلانی و در نهایت عاجز ماندن در کارِ همراهِ نزدیکِ خود تا جایی که نمیفهمد پیاده میشود ..نمیداند کجا میرود و چرا میرود .. باز سکوت و تصویری از باران و نور و آب و شیشهی خیس مقابل چشم تو و حکایت ِچیزهای که پشتِ حرف و نگاه آدمهاست و تو نمیدانی.
« یه قطره بارون میاد همهی شهر به هم میریزه..» صدای قیژ قیژ برف پاککن به مثابهی موزیکِ تکرارشوندهی روی گفتار !گفتاری که از آبان ماهی بودنِ مرد به جمع نکردن سگها در خیابان میرسد و به ذهن میکوبد که " شاید آغازی برای کشف تازهای از معنای زندگی باشد و نگه داشتن و رنگ دادنش با حال و هوایی دیگر.." و میرسی به سپیدهی صبح و تصویر سایههای درختان روی شیشه و باز رنگ آبی که سر و کلهاش پیدا شده تا حواست پرت نشود از چیزهایی که نمیدانی..
« تو که گربه دوست داری تو فنجونت ماهی افتاده..» و بدانی که اینجا هم دیگر فایدهای ندارد..اینجا هم به فریاد و دادِ "جان دادنِ دوباره به عشق قدیمی " نمیرسد.. تازهکردنِ رابطه معنایی ندارد وقتی از " علی! برم؟ " به " ساعتت را عوض کردی " میرسی..سیما زاپاتا باشی یا علی ،باز در انتها تو میمانی و تکرار مدامِ این جمله در ذهنت که" رفت دیگه..دیگه رفت..میخواست بره دیگه..رفت "برای همهی چیزهایی که نمیدانستید !
« آدم هست خوب ، آدم هست بد ، تو که اصلا آدم نیستی!..یه بار هم شیرین بخور با شیر !نمیمیری که میمیری؟ » تو آنی نیستی که از طعمهای تازه فرار کنی.تو آدمِ تجربهکردن بودی و هستی چه زمانِ آرمانخواهیهایت چه زمانِ سکوتِ عظیمت.تو از شنیدن و فهمیدنِ چیزهایی که نمیدانی هیچوقت عاجر نخواهی ماند..
« بیکارم و صبح تا شب فیلم میبینم..»روزنامهی چسبیده به شیشه را باز میکنی در روشنای روز و باز آغاز گفتار است از هرچیزی جز نام و نشان..جز گذشته و آینده.. و شاید در دلت تصویر حرکت ِ زن را مرور کنی که در تاریکی پیشِ روی تو با چراغ حرکت میکرد و میپرسید" کجایی؟ " یا شاید با خودت فکر کنی که کاش زیرِ آن تیک تیکِ ساعت به جای تعریف کردنِ خاطرهی بازیات با پدربزرگ از چیزهایی میپرسیدی که نمیدانستی..
« گاز میگیری مثل سگ در جهنم..» اما این بار با لبخند محوی وارد میشود که تو باور کنی شاید کمکم حال و هوای عشق ، تکرار را به سمتی دیگر هل داده و پیامی که به اشتباه یا به درست از فرارِ از این عشق حکایت دارد مستی تو را میپراند ...از عشق خودش فرار میکند یا عشقِ راوی داستانِ تو؟ هنوز نمیدانی..
« پامو که از خونه میذارم بیرون مایع شروع میکنه به نشت کردن..» گاهی شاید برای تو هم اتفاق بیفتد این نشتی . تکانتکان بخورد چیزی در ته دلت از وحشت .چه در بانک باشی چه در دارالترجمه !..دنیای تو و عصرتو که از "گدازهی اضطراب " گهگداری لبریز میشود و هر چقدر هم زور بزنی از استرسِ فیلجکننده رها نمیشوی تا یادت بیاید آن جواب ساده را جای سه نقطهی خالیِ ذهنت" هستی چیزی نیست جز.." و تکرارش برای یادآوریِ کلمهاش افاقه نخواهد کرد و در نهایت سه نقطه پر نمیشود مگر با چیزی که نمیدانی..
« می رم دیگه...می رم که برم، تا همیشه » ..و سوزش ته گلوی تو و بغضی که گلولهوار در گلویت گیر کرده ..شاید هم سرگیجهای از اطمینانِ نبودنِ کسی که با همان طنزِ "شایدم هستم ولی برنمیدارم " گاهی دلخوشت میکرد و اینجا بزنگاه همان حال و هوای خوب عاشقیست که میدانی هرچقدر هم بگذرد رهاشدنی نیست و پا گذاشتن در راهی که شاید دوباره به همانجا برنگردد اما حضورش در مسیرت گریزناپذیر است و باید تکلیف میخ خارج شده از کفش را روشن کنی بیآنکه رهایت کند تکرارِ "چیزهایی هست که نمیدانی"اش..
این کولاژِ چند تکه با نورپردازی و آینهکاری و رنگبندیاش ، از همان تاریکروشنِ صبحِ گشایش تا صبحِ پایان ،به خودِخودت اشاره میکند . خاطرههایت را نشانه میرود و زیر و رو میکند .فکرها و ایدههایت را بالا و پایین میکند تا قدرتِ انتخاب و تصمیمگیریات کنار عشق و خودباوریات سادهتر شود.بدانی با چراغِ چشمکزنِ پیغامگیری که در فصل ِجدیدِ زندگیات به چیدمانِ سادهات اضافه شده چطور روبهرو شوی .با خودت فکر میکنی کاش این پیغام را نشنیده بودی یا شاید دیرتر میشنیدی.اما نه ! چه خوب و چه به هنگام ! اصلا خوب شد که رسیدی و دیدی فقط یادت باشد این تازه آغازِ ماجرایی دیگر است با باری بیشتر حتی با امیدی بیشتر..تکلیفِ زلزله معلوم شده..آن یک نفر که گفته بود زلزله میآید و همهی شهر را خبر کرده بود تا مدتی شاید موجی نیاندازد شاید هم نفر بعدی هیجان و همهمهی دیگری از جنس دیگری منتشر کند ولی باز تو میدانی که چطور به خیزابِ خیرهکنندهی این موج لبخند بزنی و بگویی : « رهاش کن بره رئیس..»
باز گربه میرود و برمیگردد ..باز به بالای تپه میروی و قهوهات را بدون شکر مزهمزه میکنی..باز میگویند « تو رو که هر کی ببینه میفهمه چته » باز نگاه میکنی به آدمها .اما خودت هم میدانی که هیچچیزی شبیهِ قبل نیست و روایتِ او در چرخشِ این کلمهها هیچوقت به پایان نمیرسد: «..سلام..می خواستم یه کم باهات حرف بزنم..یعنی می خواستم یه چیزهایی از خودم برات بگم..راستش می خواستم بگم همون شب، ولی نشد..حالا شاید یه وقت دیگه..شاید هم اصلا پیش نیاد..فقط می خواستم بهت بگم...چیزهایی هست که تو نمی دونی ..»
« یادمه که اون شب اینجوری شروع شد..» : از پشت پنجرهی بخار گرفته و تار به گرمای داخل اتاق رفتم و تلاش کردم از بین خندهها و کلمهها ، چیزی از گفتگو بفهمم..بیرون آمدم ؛نظارهگرِ سگی ایستاده در قاب تا گفتگوها و لحظهها و آدمها را در ادامه کشف کنم..و آغاز !
حرکت ماشینها در آستانهی غروب در سراشیبِ جاده و نور موازی و همرنگشان با نور افق از همان لحظه میگوید که به تماشای زیبایی جهانِ تازهی دیگری نشستهام و قرار است با این چراغها که تک نورِ سیاهی جادهها هستند سفر کنم و در دلِ تاریکیِ میخکوبکنندهی عمیق شب، نگاهِ آدمها را دنبال کنم به جستجوی چیزی که حتی پس از کشف و پیدا شدنش باز رازآلود باقی میماند..و به خودم میگویم : « میرویم به دنبال چشمهای دیگر..»
آدمهای سرگشته و جستجوهای بیهوده . سکوتِ نفسگیر و رازهای بزرگِ در دل مانده تا ابد..رازهایی همردیف با قطاری که نعرهکشان میگذرد و آرزوها را با خودش میبرد...رازهایی که قرارِ فاش شدن ندارند ؛ نه با تکان خوردن و چرخیدنِ برگها در تاریکروشنِ دشت و نه با اعتمادِ نگاه همسفر یک شبه ، با هیچکدام وسوسهی به زبان آمدن را ندارند.. ..
آدمهایی که روی لبهی جهنم حرکت میکنند ..مردانی که در پسِ سکوت و گپِ مردانهشان حضور محکمِ زنی همهی روز و شبشان را پر کرده؛ که میتوانند محوِ دختر چشم روشنِ چراغ به دستِ بشوند و به رویاهای دور و دیرِ زنانِ زیبای زندگیشان برسند که با صدای رعد و برق و تکان خوردن لباسها و تماشای حرکتِ رقصگونهی دختر و باد ، در دودِ سیگار گم شوند و به روز و روشنایی برسند..آدمهایی که ظلمت و سرمای انتقام یا تنهایی یا عشق و دوری ،شاید روحشان را پر کرده و سالها گذشته بدونِ آنکه چیزی از خوشی یا امیدواری باقی بگذارد..آدمهای قصه های واقعیِ خود ما!
مبهوت میشوم. نمیتوانم دستِ لحظهها را بخوانم گاهی..چه آنجا که گمان میکنم با سیبِ شناور در جوی، به ماجرای دیگری پرت میشوم و چه آنجا که در دل روز به جسدِ بسته شده و واافتاده زل میزنم..شهود و غافلگیری همه جا خودش را به رخ میکشد..! و همه چیز دست به دست هم میدهد تا من امروز داستانی داشته باشم برای گفتن .. و میتوانم بگویم : روزی روزگاری در ...
غروب سرد دوشنبه
و صدایی شبیه صدای کمانچه
از پنجرهی روبه باران و
خیال چترهای بسته
ورق خوردنِ کلمههای آذری
به جستجوی جای خالی شعر تازه
اسب سفید کنار تخت و
دست نوازشگرِ « سپتیموس » من در قصه
لالا لا لا لا لایی کانال بالای سر و
هوس خوابِ هزار ساله
شیطنت من و سگِ همقد خودم
حسادتِ تو از زبان و بازی و بوسه
« زیتس »
نشست ..آسوده
منم و بیخیال از جای خالی شعر
تو و همان لبخند معروف جانانه
جهان ایستاد ، دریا نشست
در من ، روی ساق سفید برهنه
گودی زیر گردنت و
سر من ، فرورفته
چشم تو رو به بالا
همان غرور بزرگ مردانه
لب من جمع شده روی تنت
زیبایی آرام زنانه