امروز پس از مدتها انگار که میتوانم فراتر از یک یا دو پاراگراف بنویسم و خوشحالم. دلم میخواست ایدههای جمع شده را یک جا و پشت سر هم بیاورم و احساس کنم که از درون شادم اما آرامتر و صبورترم هنوز برای این کار. دلم خواست با یولیا به طبیعت بروم و جشن بگیرم برای سرخوشی و امید خودم در این برهوت. یولیا نام دوربین کوچک من است و مدتهاست در روزهایی که دلم میخواهد ثبت شوند همراهیام میکند.
به آدمها و نامهایشان و شهرت و معروفیتشان فکر میکنم. به رابطههایشان و خط و ربطشان در فضای هنر و ادبیات این سرزمین.
من ، دانشآموختهی یکی از دانشکدههای فنی ایران هستم و طبیعیست که بیشتر دوستانم مهندس باشند . این روزها بیشتر به گفتگو کردن با آنها نیاز دارم . هنوز فکر میکنم خلاقیت و نگاهی که دارند با آدمی که از ابتدا قرار بود دست به کار هنری بزند و در این وادی درس خوانده و کار کرده و معروف شده فرق دارد .به دوستانم که هیچ شهرتی ندارند اما پس ذهنشان باز است و خوب فکر میکنند افتخارِ بیشتری میکنم تا دوستانی که با یک یا دو کتاب منتشر شده – که تکلیف دیگری نداشتند از اول – خداوند را بنده نیستند و وقت حرف زدن ، بالا و پایین شدن کلمه هایشان را دوست ندارم .امروز به وبلاگها و وبسایتهای آدمهای مختلفی سر میزدم که خیلیهایشان جوان هستند ..برایم سیلِ تبلیغاتی که از خودشان داشتند جالب بود..از معرفی کوچکترین گالری گروهی محدود تا انتشار اولین مجموعه داستانِ با واسطه با رابطهی نزدیک با ناشر ، همه و همه را پشت سر هم ردیف کردهاند و این حجم از خودستایی و خود نمایشی برایم عجیب بود وقتی به نامهای بزرگِ آرام و بیهای و هوی و ساکت و فروتن فکر میکنم..نمیدانم چرا یاد این موضوع افتادم امروز..شاید ورق زدن این صفحه های پر زرق و برق برایم عجیب بود..نمیدانم..
فیلمهایی که در این یک ماه خواستهام ببینم و نتوانستم ،روی هم ردیف شدهاند و ذوق تماشایشان حالم را خوب میکند ..بین فیلم جیلان و زویاگینتسف برای سر خط قرار دادن کلنجار میروم با خودم که کدام را زودتر ببینم و همین کلنجار رفتن ساده هیجانانگیز است همان حسی از درون است که باید باشد در این روزها..
باید از درون خودمان را شاد نگه داریم..میخواهم مدام این جمله را تکرار کنم
..باید با همین خواندن و دیدن و نوشتن خودمان را سرپا نگه داریم. باید بلد باشیم با کلمه و تصویر خودمان را زنده و پرشور و امیدوار نگه داریم..دو روز پیش در گفتگویی به این نتیجه رسیده بودم که از بیرون همه چیز تلخ است تا مدتی و نگران کننده..حالا که میدانم شادی و خوشی از جایی بیرون از من به من تزریق نمیشود پس خودم در دل خودم با همه ی دار و ندارم ،باید این شادیها را بسازم تا بمانم..
*
من اگر قرار بود تولدی دیگر داشته باشم باز همین راه را که تا امروز آمده ام میآمدم فقط با یک تفاوت خیلی بزرگ..
*
جای جشن و سرور در طبیعت را با شعرهای تازهام عوض کردم..:
*
دیر یا زود آمدنی و رفتنی در کار است
در جادهای شبانه
با پیراهنی تاریک و بیچین که رقصم را به نشانهاش نگیرند..
صداهای زوزهی اهلی بیاید و سایه بیاندازد روی خردهریزهای کهنهی چمدان
کوههای جهان از تن بگذرد و چشمه از بلندیهایم بجوشد..
در نقطهای که نه شمال است و نه جنوب رو به پوست تن تو آفتاب بگیرم پشت به خورشیدی که هنوز بالا نیامده.
وقتی که شب از موهایم رفته باشد رسیدهام
و دیگر حتی کلاغ روی درخت که زمانی کفاف تنهاییام را نمیداد
با صابون کنار حوض ، کودکی را به روزم پیوند داده
*
غلت میزنم تا صبح روی خطخطیهایی که در نقش پتو گم شدهاند
که روزی قرار است جای خودشان را به شنهای ساحل
یا ردپای سگ محبوبم در برف دهند..
دستی که روی زخمههای ساز تند و تند بالا و پایین میرود و
از هرم پوست تن من خبر میدهد
اعجازی از باور و ایمان است
دست خداوند است که اگر هنوز زنده باشد جایی در نگاه تو خوش نشسته...
*
منتظر آخرین قطار در ایستگاه نشستهام
باید که مرور شود روز و شب تا جایی جا نماند چیزی
هر چیزی که تنم را خراش داده و
میدانم که روزی به کارم میآید
مهم نیست چمدان خالی از داستان باشد
مهم حضور تیزیِ نشسته بر جایجای سفیدی پوستم است
که باید نو و کهنه شود تا همه چیز را در یادم نگه دارد..
*
مچبند سبز به دست و دستمال سر حریر آبی رنگ نشسته روی مو
تصویر درازکشیدهی کتاب به دست تو روی کاناپه
نینوای علیزاده یا باب دیلن خارج از وان حمام که خواب را میشکند
شاخهی سبز گیاهی که زور میزند تازگی طبیعت را به رخ دیوار بکشد..
در و پنجره و دکمهی پیراهنی که باز میشود..
هوسِ پس زدنِ کتاب و پوستی که زیر زبانم میآید
بوتهی پاییز زده و انتظار برف و موهایی که تا باد بعدی خیال شانه ندارند
روز و آهنگش که از چشمان تو بلند میشود
همه و همه
روی بدنم شره میکنند :
گوشماهی
پیچدرپیچم
وقتِ
لمس بوی تنت
و
تشنهی مزهمزه کردنِ
لبانت
وقتِ
دیدنِ
آغوشی که از آنِ توست !
پایان هر فصلی برای من معنای عجیبی دارد. بیتفاوت نمیگذرم از برابرش . پاییز با زمستان فرق دارد. دی ماه با آذر ماه متفاوت است..لحظههای روز جداجدا هستند . جنس حس غروب با آفتاب وسط آسمان یکی نیست.
پاییز تمام میشود و دی ماه میآید. ماه شعر و فروغ . رفتن و تنهایی .روزها میگذرند و دیر یا زود آدمی به چیزی که میخواهد میرسد. بدیها و تلخیها فراموش میشوند و روزگار روی خوش نشان میدهد. بیاحترامیها و قدر ندانستنهای عاشقی رخت میبندند و آدمها با آزمون و خطا مفهوم عشق را میفهمند و افسوس از دست دادنش را خواهند خورد و گاه شگفتزده از پیدا کردنش خواهند شد. گاهی زیر پا گذاشتن همهی تمناهای دیگرانی که دوستشان داریم پا گذاشتن روی علاقههای خودمان نیست ،انگار نشنیده گرفتن و مسخ شدن و کمطاقتی کودکانه و لجبازی با دنیاست.. بیحرمت کردن حرف دوستان و نگاه نداشتن اعتبار کلمهها و حسهایشان محدود کردن قلمرو آزادی نیست. بعضی وقتها راهیست برای نشان دادن و ثابت کردن و گاه دور شدن از آزادگی عشق.
به سراغ آلبوم "روزهای خوب " رفتم. نام این آلبوم یعنی یادآوری لبخند و شکوه از غرور و خودباوری و اعتماد . اعتمادی که فقط به خودم دارم و ایزدی که نخواهد گذشت وطنم ویرانتر شود.
تئودوراکیس ، آهنگی ساخته که سالها پیش وقتی حالم عجیب میشد به سراغش میرفتم ..روزی که مهندس سحابی – خدایش بیامرزاد – از این دنیا چشم فروبست باز به سراغ آن آهنگ رفتم و از آن روز گاهی که حالم عجیب میشود بارها تکرارش میکنم و در فضای خانه به همهی دنیا سفر میکنم. امروز به آلبوم " روزهای خوب " اضافهاش کردم. انگار بعضی وقتها مفهوم همه چیز در ذهنم تغییر میکند. حال خوب و حال بد مرز جدانشدنی و نافهمیدنی و بیشکافی با هم پیدا میکنند.خیلی از چیزها کوچک میشود . مثل لحظهای که در درهها و قلههای زاگرس ایستاده باشی و بخواهی به نداشتن شالگردن پشت ویترین فکر کنی.کنار ساحل خلیج فارس بایستی و به جر و بحث ساده با دوستت اعتنا کنی...
وقتی به زندانها فکر میکنم که این روزها پرند از عزیزترینهای این سرزمین. به روزهای گذشته و پیش رو که فکر میکنم. وقتی به خودم و همهی سادگی و خواهشها و تمناها و عشقم فکر میکنم. وقتی به چشمان مادرم که دستخوش دیدن و ندیدن و اضطراب و ترس است فکر میکنم ،وقتی به همهی کارهایی که باید پیش از مردن انجام دهم فکر میکنم ، دیگر دلگیریهای لحظهای از همهی دنیا بیاهمیت میشود..دیگر اهمیتی ندارد که حسهایم درک شود .یاد میگیرم که باید نگفت . باید که هر کلمه و حسی را به اهلش گفت و اگر اهلش نبود باید سکوت کرد. باید یاد بگیرم که سکوت کنم..
چندان دلم نمیخواهد از روی خشم چیزی بنویسم اما نوشتن آب روی آتش است.
امروز که طبق کار هر روزه گیاهان سبزم را آب میدادم فهمیدم که یکی از گلدانها چند روزیست به خواب رفته و برگهایش ریخته و خاکش خسته است و من تازه دیدمش و این اتفاق بدیست . یعنی یادم رفته خودم را ببینم . یعنی حل شدن من در آرزوهایی که به این سو و آن سو پرتم میکند...
چندان دلم نمیخواهد با خستگی و گلایه کلمهها را بنویسم ولی به مرهم نیاز دارم و چه مرهمی بالاتر از کلمه.
شب یلدای گذشته در فرودگاه اهواز بودم و خسته از ماموریتی کاری برمیگشتم. پیامهای دوستانم میرسید تک به تک که بیتهای حافظ را به نیت من روی صفحهی کوچک موبایلشان مینوشتند و چقدر خوب بود . شلوغی و سر و صدا ،بی انار و بیشراب و بیحافظ و بیآجیل و بیهندوانهی قرمز قاچشده . فقط با یک صفحهی کوچک پیش رو و خیالی که جریان داشت. با خواهر دوستم که در بند بود تماس گرفتم تا جای خالی و آرزوی آزادی بگویم و دعا کردم که سال بعد در خانه باشد. در خانه است . امسال خودم هم شب یلدای پرشراب و پر شعری خواهم داشت.. و فکر کنم روحیهام عوض شده . پر جنب و جوشتر شدهام و آرامبودنهایم عمیقتر شده است..انگار گذشتن سن و سال صبورترم کرده. امیدوارترم کرده و این تناقض عجیب من است و جنگ من با دنیا.
در دنیایی که جای زندگان و مردگان و رفتگانش مدام در حال چرخش است باید با روحیهی قویتری بجنگم و صلح کنم.
برای لبخند زدن به این دنیا و گذشتن از همهی اتفاقها و حادثهها باید تیزبینتر و عمیقتر باشم.
برای منی که تکرار طعم بوسهی عاشقانه میارزد به همهی دنیا و تصویر را ثابت میکنم روی دوستیها و مهربانیهای این خاک ، بخشیدن کار سختی نیست.
عادت دارم که در آستانهی فصلهای جدید، همهچیز را مرور کنم و با این مرورکردنها تکهتکههای خودم را پیدا میکنم. امروز از صبح تا غروبی که به این صفحهی امن پناه آوردم ،پاییز گذشته را دوره کردم و چه خوشم از تصویرها و چه ناخوشم از فهم خیلی چیزها..
عطر لبوی سرخی که پختهام هوش حسهایم را معلق میکند بین روزهای دور گذشتهای که ندیدهام و آیندهای که روشنتر از برف دی ماه خواهد آمد..
شاید شب یلدا فرصت نکنم آرزوهای بزرگ و کوچکم را بازسپار این خانهی مجازی کنم . بزرگترین آرزویم آزادی ایران است و عزیزترین هوایم، عشق به این خاک است. همین !
شنیدم دور میدان فردوسی چرخ میخوردی پیاده به دنبال انگشتر عقیقی شبیه همانکه به یادگار برایم جا گذاشتی وهمانطور که چشم میگرداندی پشت شیشهها با «کریمی » روبهرو شدی.. تصور میکنم لحظهای متحیر شدی و سرت را پایین انداختی و بعد بیهراس و بیخشم خیره شدی به چشمهایش..
بیهراسش را میدانم اما بیخشمش را برای شوخی گفتم اول گفتار..گفتن ندارد که صدایش از گوش من و تو پنهان نمیشود.
انگشترت را که در کف دستم گذاشتی ، گفتی از کولی چشم سبزی گرفته بودی سوغاتی برای خودت از یک سفر یک روزه به حاشیهی شهر..عاشق سفرکردنهای ناگهانیات بودم..همهی خاطرههایت پر بود از سفر..میگفتی کولیها زیورآلات زیادی به خودشان آویزان میکنند..و برای من و همهی دختران اینجا تو تجسمی از یک کولی شهری بودی با زیورآلات درخشان که روی گردن و دستانت حرکت میکردند به وقت تندکردن گامهایت..
کریمی به یک فنجان قهوه دعوتت کرد؟ چه سخت نیاز دارم به نشستن در هوای یک کافه..به خانهی ما سرزدی؟ جام پرنگار روی میز آرایشم را از مادرم گرفتی به یادگار؟ باید یک هفته صبر کنم تا بفهمم..مادرم سفر است و این هفته ملاقاتی ندارم..
یک بازی معروف داشتیم ..« کی به کی بخندد؟ » یادت هست؟ مصیبت بزرگ تو بود این بازی.چهرهات در هم میرفت. انگار راه نفست را کسی میگرفت و من تازه تازه میفهمم چرا از خندیدن به آدمها شرمگین میشدی..تو در ذات خودت اهل مسخره کردن نبودی حتی دختران به قول من « حیاط پشتی » را که میخواستند در خم کوچه پنهان شوند و تو را با انگشت نشان دهند و موهای زردت را بکشند و« رقتانگیز» صدایت کنند..چند ساله بودی راستی به وقت این حادثه؟
دیشب خوابت را میدیدم اما هیچکدام از تصویرهایش یادم نمانده.فقط صدایت از صبح میپیچد « قاضی سیاهپوش...قاضی سیاهپوش..» فریاد میزدی قاضی سیاهپوش....کیست؟ سیاهپوش که من و توایم ..بانوی غصهدار که ما هستیم. او که حکم میکند و میچرخاند روی سرانگشتانش خشم و افسوس و انتظار ما را؟ شاید هم تو در بیرون چیزی میبینی که من اینجا نمیبینم..شاید لباس قاضی از آن سوی میلهها سیاه دیده میشود..
دیروز در خلوت پیادهروی در اتاق کوچکمان اتفاق عجیبی افتاد..کسی تکه پارچهی سوختهای گذاشت کف دستم –همانجا که تو انگشتر را گذاشته بودی – گفت « من سیاسی نیستم...اما شما را دوست دارم..این نذر مادربزرگ من است برای آزادی شما..» رفت و من دلتنگ صدای خانمجانم شدم روی پیامگیر خانه...دلم هوای عطر ترمهی قدیمیاش را کرد..همان که یادگار مادر مادرش بود..آن ترمه را هم کنار آن جام بگیر از مادرم...دست تو باشد خیالم راحت است... از کریمی برایم بگو..درست از همان لحظه که مانند اجل معلق بر تو نازل شد در خیابان فردوسی..یا کمی از قبلترش بگو..از همان روزکه خاطره تعریف میکردیم برای هم و تو را فرا خوانده بود..من از خط خوش پدربزرگم و قابهایش میگفتم که بهانهی من بودند برای دیدن دزدکی شاگردانش و آغازشدن روزهای عاشقی و ورقزدن کتابها...اما فراموش کردم که تو از چه میگفتی..از همان روز که خوشحالی من با صدای کریمی ورفتن تو به سمت صدایش رنگ باخت اما به روی خودم نیاوردم..چه گفت و چه کردی که وقت برگشتن مثل زهر تلخ بودی؟ گفتم تو را بر من حق خواهریست ..بگو چه شده..نگفتی..فردایش بلند شدی و گفتی که درهای خانه برایت باز شده است...محکم در آغوشت کشیدم..اشک ریختم . با مشت به بازوهایت ضربه زدم. جیغ کشیدم . خواستم شلوغ کنم و همهجا را پر کنم از خبر خوش آزادیات. گفتی هیس. مثل یک موش کوچک گفتی « هیس»..از همان دیدارت با کریمی بگو تا همین دعوت به قهوه..راستی دعوتت کرد؟ یک شب خودم را زشت میکنم و به خوابش میروم و میترسانمش..دیگر کسی در اتاق ما خرناس نمیکشد و کسی از شکاف دیوار ما را به آتش نمیکشاند از شادی. نمیدانم چرا این چند روز همهچیز سوت و کور است..
این شبها خواب زیاد میبینم. انگار با همهی آدمهای زندگیم دورههای شبانه گذاشتهام. دو شب پیش دایهام به سراغم آمده بود. من ،دایه داشتم گفته بودم؟ شبها برایم دعا میخواند و پدرم -که از هرچه صدای دعا در این عالم بیزار بود - بیرونش کرد..یک گردنبند «الله » داشت که وقتی از پیش ما میرفت گذاشت کف دستم – همانجا که تو انگشتر را گذاشتی – گمش کردم...بین درختهای کاج حیاط پدربزرگ گمش کردم و هرشبی که از های های گریه از هوش میروم فکر میکنم گردنبند «الله »دایه میخواهد خفهام کند..
در مراسم مردهبران پدربزرگ دیدمش. همهی دندانهایش ریخته بود . پرسید « داریش هنوز ؟ » سرم را تکان دادم که یعنی دارم. صورتش خیس از عرق بود انگار از پدرم میترسید. چه خوب فصلی رفتی. سال پیش فصل عرقریزان حالم خوش نبود. دلم بستنی پالوده میخواست . تاب روزهای بلند را ندارم. تو ولی پر از فرصتی در این روزهای بلند و جلوی باد خنک کولر، داغی پشت پنجرهی بیرون از خانه چه اهمیتی دارد ؟
ارکیده دو شب است تب دارد و ما هرچه پاشویه میکنیم و داروی تببر میدهیم افاقه نمیکند . شاید تکه پارچهی سوخته را بگذارم کف دستش تا زودتر خوب شود. احساس میکنم برای آزادی به نذر نیازی ندارم.
بعد از اینکه دیدارت با کریمی را تعریف کردی میشود بگویی امضا کردن توبهنامه چهجور حسی دارد؟
یک بار اتفاقی برایم افتاد که از ترس جسد خودم را روی شانههایم میدیدم. سنگین و بینفس بودم. همهی گلویم خشک بود . گفتم « مشکل که حل شود..توبه میکنم خدا..تو حل کن..من توبه میکنم و گردنبند «الله » را پیدا میکنم..» همهچیز حل شد من اما اهل توبه نبودم. گردنبند قرمز مرجانم را به گردن آویختم که یادم بماند از عشق هیچوقت نمیتوانم توبه کنم...تو قدرت زیادی داری. میدانم. میشود آن گردنبند را هم از مادرم به یادگار بگیری؟ همیشه گردنم بود.. با اینکه دو سال میشود در گردن ندارمش اما بیشک هنوز عطر مرا دارد..
نور صبح چشمانت را می زند و این دخلی ندارد به نوسفراتویی که تصویرش رعب آور بوده از کودکی . او هم انگار از روی قصد و عمد همیشه عادت دارد پشت به نور بنشیند . مقابل پرده ی توری که تو گارس صدایش می کنی . اندامش سیاه می شود در قاب تصویرت . سیاه تر از آنی که این روزها می بینی اش.
همه ی دیوارهای خانه را سفید کرده. سفید رنگ نمک. مقابل دیوارها می توانی بایستی و سایه های منقار لک لک بسازی و گاه گداری جارختی را بگذاری بیخ دیوار و انگشت ها را مانند انگشتان جادوگران شهر دور ، دورش بچرخانی و صدایی از پشت درخت های خشکیده بشنوی که " می خورمت " ..یا می توانی دستت را روی شکم بگذاری و تقلید کنی از یک بچه میمون به وقت خاراندن شکم و پهلویش و آخر سر بعد از ادا و اطوار خاراندن احساس گرسنگی کنی و یاد اصطلاح پدربزرگ که می گفت " شکم چلاس " بیافتی و تصاویر روی دیوار را ثبت نکرده رها کنی و دیوار سفید و سایه ها را بگذاری همان جا و بچرخی جلوی یخچال و عسل و کره و خامه برداری .
می گوید " چرا وقتی باهات حرف می زنم رو به رو رو نگاه می کنی؟ " هر صبح این جمله را تکرار می کند و خودش را از تک و تا نمی اندازد که برایش عادی شده و متاثر نیست و تو تک و توک جوابش را می دهی و و با صدای تک تک ساعتی که خوابیده سر تکان می دهی و یادت می آید فقط یک بار وقت حرف زدن با کسی سیخ در چشم هایش نگاه کردی و او هم به همان علت تو را استخدام کرده بود و هیچ وقت نفهمید تو به چشم هایش زل نزده بودی و محو خطوط دور چشمش شده بودی که شبیه تاب خانه ی کودکی ات بود.همان تابی که در پنج سالگی پرتابت کرد به عمق گودال آب . و از آن روز هر کاری کردی نتوانستی شنا یاد بگیری . تصویر خفه شدنت یادت می آمد . نمای خفه شدنت زیر آن آب گِلی که طولانی بود و دستانت تکان نمی خوردند و معطل مانده بودی در آب تا نجاتت بدهند . هنوز هم هر وقت گوشت را شستشو می دهند که فرت و فرت می گیرد همان خلا و بی صدایی را حس می کنی که انگار گرمبی پرتت می کنند وسط گودال پرآب و پرگِل ..
گفتی " دلم نمی خواد نگا کنم.."
چیزی نمی گوید و عسل را روی سطح نان پخش می کند.
به سراغ کابینت فلزی حمام می روی. همیشه برای از بین بردن موهای بدنت مشکل داری . دلت می خواهد بخوابی و بلند شوی و ببینی که کلک همه شان در خواب کنده شده و هیچ رویشی تا ابد ندارند. می ترسی موهای زیر بغلت را با موم بکنی . می دانی غده هایی دارد که نباید تحریک شود . روشنک لیزر کرده و دلت نمی خواهد لیزر کنی.و تازه از کجا معلوم که لیزر غده ها را تحریک نکند ؟ به هرجهت سرطان ارثی است و حوصله نداری غده های کنار سینه ات به هم چپیده شوندو بزرگ شوند و همه ی وجودت را چپاول کنند. مثل مامان خوشگل هم که نیستی . همان هفته ی دوم شیمی درمانی از ریخت می افتی ومجبور می شوی خودت را حبس کنی در طبقه ی بالا که کاش لااقل زیرشیروانی بود و موش داشت.
تیغ صورتی رنگی را برمی داری و به جان خودت می افتی . کف ریش بابا را روی کاشی ها خالی می کنی. صداهای دیشبش آزارت می دهد .دستت را می بُری . از سر کنجکاوی می خواستی بشنوی اما می دانستی مرور و تکرارشان همه ی روز آزارت می دهد و موزیک را بلند کرده بودی . باورت نمی شود خود ارضایی آدم ها انقدر با سر و صدا و پر قیل و قال باشد .
صدای هیاهوی کوچه تا حمام هم می آید . خوشایند ترین صدا ، صدای دمپایی است.. از آدم هایی که دمپایی می پوشند خوشت می آید. به خصوص ازآن ها که دم پایی لاانگشتی پا می کنند و برایشان مهم نیست که لای انگشت هایشان صورتی شود.از صدای لخ لخ دمپایی خوشت می آید .
صدای تلفن را می شنوی. اعتنا نمی کنی . داد می زنی از همان جا : " بابا مگه نمی شنوی؟" جواب نمی دهد . حوله را دور تنت می پیچی و بیرون می آیی . در اتاق ها چرخ می خوری .
- بابا!بابا!
تلفن رابر می داری .
حوصله ی روشنک را نداری . یک کفش صورتی خریده و فکر می کند با کیف صورتی تو ترکیب دلربایی شود تیپ و قیافه اش برای مهمانی پنج شنبه شب خانه ی دوست همکار اتاق مجاورش که چند بار مچشان را در آسانسور گرفته اند و هیچ وقت نفهمیدی مگر مچ گرفتن غش عش خنده دارد که روشنک هر بار با قاه قاه کردن تعریفش می کند و تو زورکی هرهر می خندی و نمی فهمد حرفش راهزار باره شنیدی و دیگر دلت آشوب می شود از هرچه نام آسانسوردر این دنیاست.
کیف صورتی ات را می بینی روی پای روشنک و حس می کنی دست همکار اتاق بغل کیفت را پس می زند در ماشین یا در آسانسور و بلند داد می زنی : " کیفم را نمی دهم .."
گوشی را می گذاری . به آشپزخانه می روی . عسل و نانش دست نخورده روی میز مانده . یک یادداشت مسخره چسبانده در یخچال "..اگه تونستی برای شام یه چیزی شبیه سوپ درست کن که این سرماخوردگی کوفتی بهتر شه..بوس بوس..بابایی "
کاغذ را در فنجان چای سرد شده ات ریزریز می کنی. حوله را در می آوری و می نشینی جلوی تلویزیون . چشمانت را می بندی.
در باغی هستی خارج از شهر . لباست سراسر سفید است .زیر درخت خوابیده ای .زیر درخت همان میوه ای که عاشقش هستی که نفهمیدی آخرسراسمش تمشک است یا شاتوت.می خواهی که باد شاخه ها را تکان بدهد و شاتوت ها یا تمشک ها روی بدنت بیفتند و له شوند تا رنگ بگیرد لباس یک دست سفیدت .
. دماغت می خارد مثل همان وقت هایی که عطسه داری و نمی آید و کلافه ات می کند . چین می دهی به پوست روی دماغت. صدای پای خانم همسایه می آید . صدای پایش هم عذاب آور است . شنل حریر سفید رنگ مادر را می اندازی روی شانه ات و محکم بندش را گره می زنی و در خانه را باز می کنی...خانم همسایه هنوز با کلید با قفل در ور می ورد و نان سنگک سرد شده اش خوراک مورچه ها خواهد شد .
- سلام..
- سلام..
- شاید درست نباشه..ولی چیزی که می گم بهتون رو اگه یکی به خودم می گقت..خوشحالم می کرد...
- -خب؟
- - این دیوارها خیلی نازکن و من گفتم شاید دلتون نخواد همه ی جزئیات توی رختخوابتون و حرفاتون رو من یا کس دیگری بشنوم..
مکث می کند و تا می آید جواب بدهد با لکنتی که می دانی خواهد داشت به داخل بر میگردی و شنل را پرت می کنی و در را می بندی. امیدواری که صداهایشان از امشب قطع شود که بعدش صدای اتاق مجاورت هم قطع شود که شاید بی صدا بخوابی امشب.
از فاصله ای که با آدم ها می گیری راضی هستی ولی می دانی خود این فاصله توهم آور است .تو در دلت فاصله گرفتی و آن ها حتی در دلشان فکر نمی کنند به این که تو فاصله گرفتی..
کارت در حمام تمام نشده اما حوصله ی ادامه دادن نداری..دو ساعت مانده که کیوان بیاید . لبهایت را با زبان خیس می کنی .دلت می خواهد وقت بگذرانی . یک جعبه ی چوبی داری که پراست از استخوان های جورواجور حیوانات..از روباه تا کبک.گاهی که حوصله ات سر می رود استخوان ها را رنگ می کنی و روی پوستت به شکل های مختلف قرار می دهی و می گذاری رنگ دهد به پوستت..بعد از چند دقیقه که برشان می داری پوستت رنگی شده با شکل های عجیب غریب. استخوان های رنگی را دوباره در جعبه می گذاری و در جعبه را محکم می بندی که مبادا کرمی واردش شود.
مامان هیچ وقت دلش نمی خواست زیر خاک برود ..می گفت " من رو به رسم زرتشتیان بگذارید بالای یه کوهی که پرنده ها ازم تغذیه کنن..ازتصور وول خوردن کرم بین استخونام بیزارم" .می خواست که غذای آسمانی ها باشد تا خاکی ها.
از بابا خواستی خواسته اش را اجرا کند . نگذاشت. اصرار در اصرار که قبول کند . نکرد . گفتی بی خیر است . ککش هم نگزید .گفتی نمی بخشی. خاکش کرد دست آخر که دل خوش یک تکه سنگ باشد و جایی داشته باشد.
هفت ساله ،شاید هم هشت ساله بودی که پشت در اتاق خوابشان می نشستی و سایه ها را روی سقف می دیدی که حرکت می کنند . صدایت در نمی آمد که نفهمند ترسیده ای و از سایه ها پناه آوردی پشت در اتاقشان که احساس امنیت کنی . صدای بابا را می شنیدی یک ریز و پی در پی حرف می زد . بزرگ تر که شدی فهمیدی چه کسالت آور است حرف زدن به جای بوسیدن در رختخواب و فکر کردی که مامان چه تحمل شگفتی داشت. خیره می شوی به آینه ی قدی . و زل می زنی به خودت و تصویر قاب عکس مامان که گوشه ی راست آینه افتاده است.
از مدل سینه هایت خوشت می آید. سینه های یک زن باید قشنگ باشد.همه ی زن هایی که دردنیا دوستشان داری را تصور می کنی با سینه های عریان به فرم دلخواهت . خودت و مامان را می بینی فقط..
مرد هایی را هم که می شناسی با بدنی برهنه تصور می کنی بدون نشانی از مردانگی روبه رویت ایستاده اند .
دلت کلمه بازی می خواهد . می خواهی کلمه بگویی ..بی ربط . مثل یخ شکن. هیچ کس حاضر نبود هیچ وقت با تو بازی کلمه ای کند جز مامان که او هم به کلمه ی سوم نرسیده بازی را خراب می کرد . تقصیر خودت بود که فحش می دادی و او را به تربیت و نصیحت تحریک می کردی و کاری می کردی که بازی از دستت خارج شود..هربارتصمیم می گرفتی جلوی خودت را بگیری و کلمه ها را مزه مزه کنی نمی شد . کِیفش به یکهویی بودنشان بود و فحش جدانشدنی بود از دایره ی کلمه هایت. می گفتی موکت...می گفت :دار قالی ..خنده ات می گرفت. مامان هیچ وقت تخیل درست و حسابی نداشت ..همیشه نزدیک ترین کلمه به کلمه ی انتخابی تو را می گفت . البته اگر خیال پردازی بلد بود می دید که کنار بابا هیچ اتفاق خارق العاده ای نمی افتد و انتخابش نمی کرد.
می گفتی "جنازه.".می گفت ".سیاه پوش"...و دیگر حرصت می گرفت که مثلا چرا نگفت" دستنبو"..بعد می گفتی" دبوری"..می گفت "چی؟ " و می گفتی که یعنی همان لات و بی سر و پا..و دادش بالا می رفت که از کجا یاد گرفته ای این کلمه ها را و بازی مفت مفت خراب می شد..
صدای اس ام اس می آید. می خواهی که به حمام برگردی. کیوان پیام داده که نمی تواند بیاید و آبله مرغان شده است . تو با صدای تو دماغی تصورش می کنی . می بینی که شبیه پلنگ صورتی بدون دم شده وغش غش می خندی و خوشحالی که زنگ نزده تا مجبور شوی خنده ات را قورت دهی و خوشحال تری که تا مدتی نمی تواند تو را ببیند.
چشمت به عکس بابا می افتد روی دیوار سفید رنگ و یاد نگاه های هیزش می افتی به روشنک و حالت بد می شود . روشنک را می بینی که وقتی پا می گذارد خانه ی شما صدایش را نازک تر می کند و کش و فش دارد مقابل بابا و حالت بدتر می شود و دلت می خواهد قی کنی به این همه بدسلیقگی. بلند داد می زنی : " دبنگ ! " و حالت جا می آید دوباره . حالا دیگر فرصت داری تا ساعت ها در وان خالی حمام دراز بکشی و به رنگی شدن لباس سفیدت زیر درخت شاتوت یا تمشک فکر کنی و بعدش سلانه سلانه بادمجان و کدو و پیاز و سیر و هر چیز دیگری را سرخ کنی با روغن و فلفل و ادویه های تند و جورواجور برای شام..
روزهای پایانی جنگ جهانی دوم بود. جایی بودیم نزدیک مرز ایتالیا و فرانسه. درست یادم نیست در خاک فرانسه بودیم یا ایتالیا . سربازهای آلمانی در صفی منظم ایستاده بودند انگار نه انگار که قرار بود به اسیری بروند . من عکاس بودم و قرار بود از سربازهای آلمانی عکس بگیرم . روز آخر کارم بود و فردایش تولد مادرم بود و من از مغازه ی کوچکی از یک خانم اسپانیایی چشم درشت، یک مجسمه ی رقصان گرفته بودم . مجسمه ، تندیس زنی بود به رنگ قرمز که دو دستش را بالای سر کشیده بود و گوشواره های حلقه ای بزرگ داشت . از آن ها که یولیا همیشه عاشقش بود .کارم زیاد طول نمی کشید . تعدادشان آنقدر زیاد نبود . سرباز سوم یا چهارم چیزی می خواست بگوید . همه ی حواسم را جمع کرده بودم تا بفهمم از داخل صف چه چیزی می خواهد به من بگوید . نفهمیدم . می ترسیدم که تک به تک گفتگو کنم . نمی خواستم شام فردا شب در خانه را با چیز دیگری عوض کنم . به تولد مادرم فکر می کردم و خوشحال بودم که بعد از یک سال به خانه می روم . قیافه ی جالبی داشت . از آن صورت های استخوانی که پایین گونه اش فرورفته است . نگاهم را از صورتش می دزدیدم . چشمانش آبی بود . اما از دور به نطر نمی رسید که آبی ست . کک و مک چندانی هم نداشت حتی زیر آفتاب .
یک لحظه فکر کردم که بروم و بپرسم که چه می خواهد. دلم برایش نمی سوخت . می ترسیدم بلایی سرم بیاورد . انگار چاقویی از پایین شلوارش در می آورد و مرا می کشت . شاید هم یک سیگار ساده می خواست . یک سیگار برگ . یا شاید می خواست که یک عکس تکی ازش بگیرم و برای دوست دخترش بفرستم . دوست دخترش از آن دخترهایی بود که در زمستان دامن کوتاه می پوشند و پوتین پوست به پا دارند و یقیه ی پالتوی کوتاه خزدارشان را بالای گردن می آورند . از خودش زیباتر بود . حتی قدبلند تر . به فرم پاهای دختر که رسیدم نفهمیدم چه شد که دیگر در صف ندیدمش. آقای لورانت کمی آن طرف تر با تعدادی سرباز آلمانی حرف می زد . سربازها پشتشان به من بود . نفهمیدم صورت دوست پسر دختر قدبلند بینشان بود یا نه . دست کشیدم روی دوربینم . نمی دانستم آقای لورانت با عصبانیت چه می گوید . مهم نبود . به هر حال فردا تولد مادر بود و من با مجسمه ی رقصان قرمز رنگ گوشواره بلند قرار بود سوپ و گوشت و شراب بخورم . گرم گرم..
سرباز چشم آبی سرش را برگرداند..حدسم درست بود بین آن چند سربازی بود که لورانت سرشان فریاد می کشید..سرم را سریع برگرداندم ..وقتی نگاهم می کرد حواسم را به پاک کردن دوربین دادم ...حتی زیر چشمی هم نگاهش نکردم ...از سربازهای صف تعدادی عکس گرفتم و می خواستم از آن منطقه ی مرزی خارج شوم...هنوز یادم نیست خاک ایتالیا بود یا فرانسه...فکر کنم علتش همان چند دقیقه ی بیهوشی است..یادم نیست دقیقا کی از حال رفتم ..فکر کنم سرباز چشم آبی چیزی به سمتم پرتاب کرد..اما خوب که یادم می آید دستش بسته بود...ولی نه اگر دستش بسته بود نمی توانستم ببینم که با چاقو به شکمم ضربه زده...شلوغ شد..سرم گیج رفت...شاید سرباز چشم آبی می خواست از شلوغی خبر دهد و من جدی نگرفتم...شاید هم می خواست بگوید " آشغال دوربین به دست..چند دقیقه ی دیگر می میری " اما بعید می دانم..موقرتر از این حرف ها بود ...یا دست کم به آن دختر قدبلند نمی آمد که دوست پسر بی ادبی داشته باشد..پرستاری که سوزن را از دستم بیرون آورد شبیه همان دختر قدبلند بود..نمی دانم قد کوتاه یولیا به که رفته بود..به زبان فرانسه راجع به حال و روز من حرف می زدند و من با همان زبان ناقصم فهمیدم که اوضاع بسیار خوبی دارم و می توانم بلند شوم و بروم خانه..لبخند زدم و خواستم تشکر کنم و بگویم که من آدم قوی وورزشکاری هستم و یک شلوغ کاری معمولی چیزی نیست که از پسش بر نیایم..و حتما متوجه شده اند که یک بیهوشی ساده و کوچک دلیلش کمی فشار کار و دوری از خانواده است و خواستم بگویم تولد مادرم است و به سلامتی پرستار قدبلند مست می کنم که دو نفر مرا از روی تخت خودم به تخت دیگری پرتاب کردند و احساس کردم که پایم به شدت درد می کند..خواستم حرفی بزنم که دیدم در راهروی عجیب و غریبی هستم و باز بعدش یادم نمی آید....این بار آن ها بیهوشم کرده بودند این را مطمئنم...
گروه بزرگی از نوازندگان روسی ، قطعه ای را می نواختند..شاید در مسکو بودم.شاید هم در جایی شبیه مسکو..دختری قدبلند با باسنی بزرگ مرا به رقص دعوت کرد ..رقصیدم..مست بودم و دختر را می بوسیدم. خوشحال بودم و نمی خواستم آن لحظه تمام شود .موقع رقص نگاهش می کردم ولی او مرا نمی دید . خوب که فکر می کنم یادم می آید که دوست دختر سرباز چشم آبی بوده یا کسی شبیه او و من در آن لحظه مقابل آن گروه نوازنده ی روسی هرگر به یولیا فکر نمی کردم .
پاهایم را محکم روی زمین می کوبیدم. می خواستم به دختر بفهمانم که از سرباز چشم آبی قوی تر و زیباترم . یادم نمی آید فهمید یا نه..آن جایی که بعد از رقص باید حرف می زدم و حالت چشمانش را می دیدم تا بفهمم ،یادم نمانده..
پای راستم می سوخت..احساس می کردم درهوا معلق مانده ام..پرستار قدبلند کنارم ایستاده بود و با دکتر قدبلندتری آرام حرف می زدند..مرا نگاه کردند نگاه دکتر یادم نمانده .اما نگاه پرستار شبیه نگاه های عذاب آور مادر بود وقتی سرما می خوردم..یا وقتی اولین بار گفتم که با یولیا باید ازدواج کنم...خیلی ساده به زبان خودم به من گفتند که خیلی هم اوضاع خوبی ندارم و از خودم خجالت کشیدم که زبان فرانسه ی وحشتناکی داشتم. واقعیت این بود که من یک پایم را از دست داده بودم...نمی دانم کدامشان این را گفت... فکر می کردم شوخی احمقانه ایست که سرباز چشم آبی ترتیب داده و همه ی آن زیر لب حرف زدن هایش همین شوخی خنده دار بوده.و لعنت به من که زبان آلمانی وحشتناک تری داشتم...هر چه بود در آن لحظه از آن سرباز چشم آبی متنفر بودم . بعدش یادم نمی آید چه شد....این بار خودم ، خودم را بیهوش کردم نه برای اینکه تولد مادرم قرار بود روی تخت بیمارستان باشم ..یا دیگر نمی توانستم برقصم...دلیلش این بود که من روی صندلی چرخ دار از یولیا قد کوتاه تر به نظر می رسیدم...و این فاجعه بود..اسم کتاب یادش نمی آمد. در زمینه ی حافظه ی اسمی وضعیت خوبی نداشت . طرح روی جلد کتاب یادش بود. چند تا زن بودند با تعدادی مرد که داشتند به بالا نگاه می کردند آفتاب توی صورتشان بود . به چیزی در بالای سرشان نگاه می کردند و دستشان را گرفته بودند بالای چشمشان که آفتاب اذیتشان نکند . کتاب در زمینه ی عکاسی بود . اصل کتاب فرانسوی بود . فرانسه هم که بلد نبود . هیچ وقت هم از بچگی زیر بار نرفته بود که زبان فرانسه زبان شیک و قشنگی است. با خودش فکر می کرد از همان شب که مامان دیر کرده بود و اولین دعوای جدی مامان و بابا را دیده بود از زبان فرانسه بدش آمده بود . همان شب که مامان به بهانه ی کلاس فرانسه دیر آمده بود خانه .
دست هایشان قشنگ بود . دست های همه شان .انگشت هایشان بلند و کشده بود . ناخن هایشان بلند نبود چندان و کیف می کرد از ناخن های کوتاه روی انگشت زن ها. دیگران می گفتند که چون خودش نمی تواند ناخن بلند کند و حوصله ندارد که به ناخن هایش برسد این حرف را می زند تا خودش و میلش را توجیه کند . اما خوب می دانست در این سن دیگر هیچ نیازی نداشت که خودش را برای کسی توجیه کند . نیاز نداشت تا جان بکند تا خودش را برای کسی ثابت کند .
چند دقیقه بیشتر زمان نداشت ولی باز اسم کتاب یادش نمی آمد. انگار دلشوره ی شب امتحان داشت به سراغش می آمد . در عکس روی جلد در دست زنی یک دوربین بود که لنزش به سمت چشم های جمع شده ی پسری نوجوان بود . ولی فوکوس کل عکس روی جلد کتاب به صورت زنی بود که لبهایش را جمع کرده بود . و حدودا پنجاه ساله بود عینک آفتابیش خیلی تیره بود . حلقه ای ساده دستش بود . با فرم و شکل قشنگی دستش را بالای چشم راستش گرفته بود و چشم چپش کمی جمع شده بود . لباسش آبی بود . همیشه لباس آبی به مامان می آمد . عاشق صورت استخوانی مامان بود و هیچ وقت از مامان نپرسید که چرا حلقه ی ازدواجش را حتی یک بار هم دستش نکرده . بازوهایش ورزشکاری بودند و بابا وقتی سرحال بود مشت می زد به بازوهایش و با شیطنت می گفت "اوهوم..سفت تر شدند .." مامان هم اگر سر حال بود خودش را لوس می کرد و با خنده می گفت که دردش آمده و چقدر دست بابا سنگین است و وقتی سرحال نبود همان ها را با داد و عصبانیت می گفت و دیگر خودش را لوس نمی کرد.
مهم نبود خب اسمش. می توانست راجع به کتاب توضیح دهد و بگوید که نامش را فراموش کرده . یا اصلا چرا باید به همه ی پرسش ها راست جواب می داد .می توانست به دروغ اسم کتابی دیگر را ببرد.نمی فهمید چرا خانم منشی که مقابلش نشسته بود انقدر با همه حرف می زد..انقدر با همه شوخی می کرد..و فکر می کرد که چرا خودش حوصله ی حرف زدن با آدم ها را کم کم دارد از دست می دهد . مادربزرگ اگر زنده بود می گفت که حتما دچار افسردگی شده ولی خودش می دانست که هیچ وقت به این اندازه در همه ی زندگیش شاد نبوده و می دانست که افسردگی ندارد و از همه ی آدم های دور و برش شادتر است....
- حواستون کجاست ؟ خانم افسری با شمام...بفرمایید
مبهوت نگاه کرد به خانم منشی. تشکر کرد و گفت که برایش کاری پیش آمده و باید برود و نوبتش را به کس دیگری بدهند ...
خوشحال بود . از این کارهای بی برنامه خوشش می آمد . نشستن جلوی یک آدم و حرف زدن از خودش و کارهایش و روزمرگی هایش در آن لحظه برایش معنا نداشت. می توانست به خانه برود . برای خودش چیزی درست کند . چیزی مثل ذرت .ذرت بو داده. از آن ها که روی بسته شان نوشته : یک..دو ..سه..و دراز بکشد روی کاناپه و بشقاب ذرت های داغ را روی دستش بگیرد و از صدا کردن دانه دانه ی ذرت ها زیر دندان هایش لذت ببرد.
به اسم کوچه ها نگاه می کرد. شکل کوچه ها برایش جالب بود. . کوچه ی "سادات " .چقدر این اسم برایش خنده دار بود .
-سادات هم می شود اسم کوچه؟
وفکر کرد که مادربزرگ با دلخوری شیطنت آمیزی جواب می دهد که خیلی هم اسم خوبی است . از افتخارات مادر بزرگ بود پسوند سادات اسمش .
هنوز کلید خانه ی مادربزرگ بین کلید های دسته کلیدش وجود داشت . خانه اش هنوز از وسایلش خالی نشده بود . فکر کرد بهترین کار این است که به آن جا برود و روی تخت مادربزرگ بخوابد همه ی بعد از ظهر را با همان صدای ساعت پاندول دار دیواری هال و باز خواب های جالب ببیند مثل همان خواب فروغ که هیچ کس باورش نشده بود چنین خوابی دیده .به هر کسی که گفته بود خندیده بود در دل. و خودش می دانست که یک بعدازظهر زمستانی در خانه ی مادربزرگ فروغ را در خواب دیده بود که برایش از شعر های خودش می خوانده با صدای خودش و به آن جا که رسیده " ساعت نواخت...ساعت چهار بار نواخت " بیدار شده و ساعت پاندول دار هال مادربزرگ چهار بار نواخته شده بود
تخت مادربزرگ برایش کمی کوچک بود و مجبور بود که پاهایش را خم کند و از این کار همیشه خوشش می آمد .انگار که قدبلندی اش اعتماد به نفسش را بالا می برد و با این کار یادش می آمد که قدش کمی از بقیه بلند تر است.
اگر یک سال پیش بود به هادی زنگ می زد تا او هم بیاید و می توانستند تمام بعد از ظهر را کنار هم بخوابند. یاد اولین بعد از ظهری که خانه ی هادی رفته بود برایش هنوز تازه بود . تاپ پوشیده بود با شلوار تنگ . هادی یک تی شرت و شلوار ورزشی. اولین بار بود که پاهایش را بدون کفش و جوراب می دید. حس خوبی بود . دلش می خواست زودتر خوردن چای و شیرینی تمام شود و حس می کرد که هادی نمی خواهد و هر چه زمان می گذشت بیشتر احساس می کرد که هادی نمی خواهد. فکر کرده بود تا پرده ی اتاق را بکشد و فضا را تاریک کند . اما باز هادی نمی خواست.
چند بار بعد از آن بعد از ظهر باز به اصرار خودش به خانه ی هادی رفته بود. هم رو می بوسیدند اما باز می فهمید که هادی حسی ندارد.بوسه هایش خوب نبودند .تحریکش نمی کرد . به شوق نمی آوردش. بلد نبود با زبانش بازی کند . آخرین باری که با هم بودند در حمام خانه ی دوست هادی بودند. وان داشتند . عاشق خوابیدن در وان حمام بود . در همان وان حمام اولین بار بود که به طور کامل با هم رابطه داشتند . اولین بار بود که درد زیادی را حس کرده بود اما بدون خون و بعدش از مامان پرسیده بود که مگر می شود ؟ و مامان توضیح داده بود " می شود" . و مامان پرسیده بود برای چه کسی این اتفاق افتاده و جواب داده بود : سحر.
سحر برای همین روزها بود . اسمش همیشه چاره ساز بود . همیشه در هر خاطره ای بود . با اسم سحر همه ی گره های خودش را باز می کرد . با اسم سحر می توانست خیلی چیزها را پیش ببرد. اما سحر زود رفت . بعد از خودکشی، سحر هم ارتباطش را کم کرد و هر کاری کرد تا برایش توضیح دهد که آن خود کشی واقعی نبود و می دانست که زنده می ماند اما سحر فاصله گرفت. سحر نتوانست بفهمد وقتی بعد از رابطه ای کامل در وان حمامی یخ ، پسری به دوستش می گوید " هیچ حسی بهت ندارم " . آن دختر می تواند خیلی راحت برود و بمیرد .
از مسیر خانه ی مادربزرگ برگشت به مسیر مطب.
- من کارم رو انجام دادم ...سریع برگشتم.. بعد از مریض بعدی برم؟
حالش از این من و من و چشم کج کردن به هم خورد. انگار که منشی می خواست چیزی را از ته وجودش بکند و به او بدهد
-منتظر باشید
نشست . اسم کتاب " صد تصویر از آقای عکاس " بود .